Noori-Delnameh.com امروز دلنـامـه را به عـلـاقـه‌هـا اضـافـه كنيد
    خــانـه مـعــرفـينـامـه دلــنـامـه يـك دلــنـامـه دو تمــاس بـا مـا
Delnameh 2 دلــنــامـــه دو                                                              نـسـخـه قــابل چــاپ

بچه ها قصه تلخي که هم آغوش منست
در پس اين سخنان دل خاموش منست
گر که لب باز نکردم که بگويم قصه
تحفه صبر و شکيبايست که پاپوش منست



باز دل را دادم به دست تقدير
که بنويسد
از هر چه بر دلش مي افتد
از هر چه قلم بي اختيار بر ورق مي تراود
کوچکي دل حکايت از حقير بودنش نيست
مخزن اسرار است
معدن احساس است
گنجايشش بي نهايت
گاه مي گريد
گاه تبسم دارد
گاه اسير است
گاه آزاد است
گاه غمگين است
گاه مسرور
بازار بزرگي دارد
کالايش صيقلي
چشم ديدن دارد
گوش شنيدن
ميگويمت از دل که بخواني
خارج از آن آموخته اي ندارم
پس بشنو که بگويمت

اعتبار از دست رفته
کردن بي اعتبار مرا در اين دنياي بي کسي
آنگه که رقم خورد روزگارم به تلخي بسي
با يک اشتباه صدها لقب بمن داده اند
مُردم در سرايِ خود از بي هم نفسي
با آنکه تاوان خطاي خويش جبران نموده ام
ليک هنوز ميدهند نا سزايم به زنگ جرسي
نه مُلک و سراي خود آسان نخريده ام
بُرده ام بسي رنج و در انتظار فرياد رسي
بي خطا نباشد کسي در اين سير و سلوک
ترا کي شود که به اين نکته بِرَسي
بُردم پناه به داد داور يکدانه ام
هيچ نگويم در جواب تو و او وخار وخسي
خود در انتظارم که روز محکمه اي سر برسد
شوم رها از هر چه تهمت است در اين دادرسي
ترسم که نوش دارويت نرسد در حال احتضار
در اين وادي غربت جان دهم تا تو برسي

هجراني از عشق
در قصة دوري تو آخرش ديوانه مي شوم
ژنده پوشِ خرابه و ساکن ويرانه مي شوم
کجا ببرم درد هجران تو را پشت لحظه ها
آخر اين قصه بدان که افسانه مي شوم
بيا که مي طپد دلم در غم هجرانت بيا
در شب غربت نماي شمع پروانه مي شوم
دوري و دوستي خوبست ليک من مسکين
در دل خاطره هاي شبرنگت بيگانه مي شوم
از پشت پنجره که نظاره کردم قامتت را
از شورِ شرابِ تو مست و کنج ميخانه مي شوم
ناز تنت مي ارزد به تمام گنجينه هاي عالمي
ببين چگونه در اين دايره پيمانه مي شوم
بيا که زلف شب تار من از گوهر شب بود
خُمار در رخِ مستت که شوم ساغر مستانه ميشوم
پردة اتاقت که شرمناک شبح جلوه تو بود
اسير جلوه نگاه افسونگر اين خانه مي شوم
ما را ببر کنار سوگل هر چه فرشته است
آندم که بتو رسم شاکر اين شکرانه مي شوم
تقديم به آناني که سفر حج و خانه خدا را به جشن عروسي ترجيح دادند.

پيوند عرفاني
بوي يار از حرم پاک خدا مي آيد
عطري از دست نبي سوي شما مي آيد
اي تبرک شده در حرم پاک خدا
هم صدا گشته ملائک ، گوش ندا مي آيد
ز ده ايد فال که پيوند شما سُنت بود
بخدا سنت پيغمبري از آل عبا مي آيد
چه مبارک شده اين جشن عروسي خوش بادا
با قدوم متبرک شده از عرش علي' مي آيد
نکنم باز فراموش که خدا راهم داد
به دياري که فقط با ذکر و دعا مي آيد
زين پس هر روز فقط شکر خدا را بکنيد
که نگردد به تفعل گره اي باز که لا مي آيد
عين حال است که تبريک مجدد گوئيم
به فرازي که از آن بوي لقاء مي آيد
گر که مطرب بتواند به شبي خوش کند محفلتان
تا ابد ساز تبرک زده ايد گوش صدا مي آيد
چون نکاء سنت پيغمبري و ديدن او
هر دو در سيطرة شور و نوا مي آيد
گر که در مجلس ما رونق آهنگي نيست
گو فرشته بزند بال که اينجور روا مي آيد

وصال عشق
براي ديدن رويت لحظه شماري مي کنم
پائيز قلب شکسته ام را بهاري مي کنم
مي پيچم چون خزه بر تن گلبرگ دلت
گوش به آواز خوش قناري مي کنم
مي دزدم ستاره را در قلب آسمان
با مهتاب رخت ماه سواري مي کنم
دنبال نجواي نسيم باد مي روم
در ميخانه مستِ آنچه بياري مي کنم
گل ميريزم به دامن درواز? لبت
رنگ تمامشان را به رنگ ارغواني مي کنم
عهد مي بندم که نگويم سخن غير تو با کسي
سفرة هفت شب نذر چشمان خُماري مي کنم

فرار از دنيا
بيا از من بگير اين بت پرستي را
برون کن از سرم اين خود پرستي را
اگر ديوان عدل در محضر باقيست
بسوزان هم مي و ساقي بميران مي پرستي را
و چون دنياي زيبايت فريبم مي دهد هر روز
خراباتي نشانم ده بگير دنيا پرستي را
سيه چشمان زيبايي به يار دلربا دادي
ربايش کن خودت ما را ببر شهوت پرستي را
اسير سُنت شُوم و گرفتار سيه روزم
بريز در عالم هستي ببند کهنه پرستي را
در اين مجلس شراب و مطرب و ساقيست
بزن ساز دم عاشق بزن باده پرستي را
نمي خواهي اگر منهم اسير شرک گردم
بيا امشب بياموزم فقط يکتاپرستي را

نامردمي
تيشه زنم بر دل بيمار خويش
دل بکَنم از دل غمخوار خويش
مژده دهم بر نفََس بلبلان
بانگ زنم در پَس دلدار خويش
تيرگي شب ما بر سر زلفي گذشت
برزخ خوابم شده گمان و پندار خويش
سرخي گونه شب تب زده بر شراره
آتشي از غم شده در پي شب تار خويش
تا کي تحمل کنم ستم ز نا مردان
مراد ما سادگيست ساده به گلدار خويش
يار اگر يار بُوَد دانه اي ما را بس است
قرابتش مي کنم بنام گلنار خويش
جُو تو هم مثل ما در پس اين ابر و باد
چهرة يابنده اي در خور و هميار خويش
نکويي ديگران فقط دورن خواب است
کا ش که ديده شود مهري به بيدار خويش
اگر غبار غمي از سر ما مي گذشت
در تَه چاه نگاه يافته ام يار خويش

نهايت عشق
دوست دارم زندگيمو وقف پرنده ها کنم
راه محراب دعا از توي آينه ها کنم
به صدات جا بگيرم تو بزم اين شقايقا
سحر عاشقي رو فداي لاله ها کنم
دام عشق تو بشم شعر و ترانه ها بگم
شعر مو با اسم تو کوک ترانه ها کنم
نه هراسِ دوزخ و نه دلخوش بهشتم
بندة عاشقي رو نصيب سايه ها کنم
دوست دارم قشنگترين اسم تو رو ياد بگيرم
با فروغ اسم تو شروع ناله ها کنم
اگه سنگيني دل سنگ دلم رو بشکنه
مژده روشني رو هديه خانه ها کنم
به اميد کرَمت کنيز پروانه بشم
چشمه محبت و برنگ دانه ها کنم
به تبسم نگات غُبار اين باغچه باشم
به حقارت خودمو زره زره ها کنم

بي وفا
يارم از اين شهر چرا ميروي
دلِ مرا با خود کجا مي بري
يارم اگر بِه زمني يافتي
مرا ز ياد خود چرا مي بري
سر زده بار سفرت بسته اي
پاي نبندي و به پا ميروي
شرط جدا گشتن ما مرگ بود
زندگي مال تو و دنيا به فنا مي بري
قول و قرارت به حرم بسته بود
عهد گسسته به کجا مي روي
حالم اگر خراب خود کرده اي
چنگ زده بر دل بي صدا مي روي
ديدن تو اگر طلب کند دل
صاحب دل را به کجا مي بري
گر به حيايت دمي آسوده شد
حياي عشقم بي بها ميبري

امام رضا (ع)
به گنبدهاي زردت ناز کردي
به فخر آن جمال دلربا آواز کردي
بگردم گنبد بارگاه طلايت
شروع عاشقي را بهترين آغاز کردي
گل گلدسته ات افسون رويت
که چون قفلِ دلم را باز کردي
اسير گندمند يا رويِ ماهت
کبوتر عاشقان را ناز کردي
غريبي بودي اندر مُلک ايران
تراب تربتي دلناز کردي
شدي معماري از دشت خراسان
رضا بودي که آن را ساز کردي
خراسان را تبرک شد سراي مُلک ايران
تويي بودي که خاکم را چنين طناز کردي
شدي غربت نما مجنون عشقت
به يُمنت چون کويري را تو پر آواز کردي
طلب کردي يگانه عاشقان را
به غيرِ عاشقانت ديگري سرباز کردي
بيا اي اختر هشتم به فُلک آسمانها
نهاني پوششي از راز کردي
تويي تنها امام ما به ايران
که دستم در نگارش باز کردي

رسولي به نام محمد (ص)
ختم نبيان هو نگين آسمان است
شأن نبي آخر اولاي عرشيان است
بي شک نمي توان گفت محمد انس است و جان
هر چند که مولوديش از بطن خاکيان است
مقام انساني اش اوج عروج انسان
منزلتش در مکان افضل ز جبريان است
در هرم رسولان نقطه اوج هرم
ستاره اي در سما اکبر به هرکيان است
در محضر نبوت نامش چه مي توان گفت
گنجايش فضيلت خارج از اين بيان است

جمال دلرباي مهدي (ع)
اي که با وصف رخت عاشق ديدار شده ايم
غفلت از خوابِ هزاران ساله بيدار شده ايم
نقش آنها هاله که در سيطرة من تجلي مي کرد
در تب ديدن رخسار تو بيمار شده ايم
اين چنين عشق که با قلب و حضورم دادي
در شگفتم از چه رو اينهمه دلدار شده ايم
من فريب دل مجنون نمايي نخورم
سادگي نيست که اينگونه گرفتار شده ايم
ما هنوز در طپش چشم تري يار طلبکاريم يار
وعده شمع و چراغيست لشگر و سردار شده ايم
مهديا جهل دروغين مرا آتش زن
به حقيقت گذرانيم که ما يار شده ايم

عدالت گستري بنام مهدي (ع)
سر کويِ تو اي يار مي نشينم
که رويت نمايي آخر نصيبم
به راهت در کمين اينجا نشستم
اسيرت مي کنم چون خود اسيرم
بيا پايت بِنه در دام عشقم
که چشم منتظر اينجا غريبم
ناز تو مي کشم اي سرونازم
بيا نازت کشم نده فريبم
يوسف گم شده در انتظاريم
مگه چون تو دگر ياري نديدم
مگه حال غم ما را نديدي
لاله روئيد ز قبر اين شهيدم
اميد دل ما چشم انتظاريم
جامه از تن خود دگر دريدم
يک گلستان دعا ذکر تو کرديم
يوسف فاطمه گل شريفم
بي کس و ياوريم چقَدر اسيريم
ياوري کن مرا بر اين حريفم
ضجة مادران سوز نديدنت بود
با وفا اي گل باغ نجيبم
روز آدينه ام شمع تو هجران
رو نما بر دلم روز سعيدم

تاوان انتقام
اي عجب از غفلتِ سر خوش به اين بيداريم
چون به عزم انتقام شوريده شد دينداريم
آنقَدر مهرورز بودم و پاک و بي ريب و حسد
گشته ام ملحد بخواري پَست واين مي خواريم
خانة دل را بدادم من به تار عنکبوت
عنکبوتان رخنه کردند در وجودم باعث بيماريم
طعمه کردم خود را در دام اين دنياي غم
غم شده تاوان مهر انگيز تر از غم خواريم
ساده دل بودم به ذاتم چون مرا دستور بود
بسته است ز نگاري از کين در قُلِ کين داريم
قاب چشمانم به رنگ دشمني بيدار بود
بر نميايد صدايي در طلوع روزن دلداريم

بي وفايي
بويِ ترانه مي دهد رنگي اين لب و دهان
مرغ خوش آواز دلم کمي براي من بخوان
ماندي براي همه کس کيست بماند بتو کس
کو بغير من کسي کمي براي من بمان
جان دهي به ديگران روحِ جوانيت چه شد
مُرده من زنده کني کمي بما هم بده جان
چهره و رو نمائيت و رد زبان همه کس
قاب رخت را بنا کمي براي ما عيان
کلام افسونگر تو شفا دهد هر مرضي
از آن کلامِ شکرت بکُن کمي براي ما عيان

فجري در جهل
همه در عالم جهل بودن و فرياد نبود
هيچ دادرس دادي ز بيداد نبود
همه جا ظلم سر انگشت تباهي ميداد
هر که در سلسه اي بود و سلسله بنياد نبود
تيره در بخت فقيران همه جا شهرة آفاقي بود
بينوايي سبب حال پريشاني تند باد نبود
شب يلداي فقيران اتصال قول و زنجيري داشت
کمر همتي از يار دل افروز مرا راد نبود
خاک غربت به سر و روي يتيمان مي باريد
همه کس مهرة غم بودن و هيچ دلي شاد نبود
حسرت نان و نمک سفره بي چيزان بود
اغنياء را به هوايي کرم از جود کسان ياد نبود
دست هر يابندة توفيق به درگاهي بود
هر چه بود بت بود و خبر از گل رخسار خداداد نبود
و جهان در طپش زايش منجي بخود مي جوشيد
پيک آن باد صبا را وي اين قصة شداد نبود
جهل اين بي خردان حکم به بيتابي شد
ناگه از ظلمت شب تاب جهان مهتابي شد
و خدا در مسلخ جهل نام (محمد ) را خواند
سرزمين عربستان به کمال نور او نوراني شد
به طراوت گل باغ انبياء آخر شد
بيعت از جهل به آئين محمد همه طوفاني شد
چون که او آمد و سنت شوم به کفار گسست
کاخ شيطان بشکست کنگره ها اسير ويراني شد
اين همه نام که ملائک بر سر گوشم خواند
پرده عشق دلم با نام محمد جلوه ايماني شد

والاترين عشق
به آن چشمان زيبا که تو داري
دلم خوش کرده ام تا رو نمايي
بيا خال لبت تا من بچينم
که زيبنده ترين خال و تو داري
اگر چشمم بروي هم گذارم
به تعبيري که در خوابم تو داري
پريان سجده بر خشتم نمودند
خيال بنده داري را تو داري
در اين خانه کسي راه مي گشايد
به توفيقي که در رويش تو داري
کسي را محرم رازت که گردد
اسير روي زيبايي که داري
به فريادم برس اي دادگستر
که درمان شريعت را تو داري

عشق از دست رفته
تو کتاب عشقم صداي همسفر نيست
واسة دل ما بيشتر از اين خبر نيست
اگه باز بمونه رنگ دلم که سنگه
شايد عاشق بشه اين راه بي خطر نيست
يادمه بچگي هميشه عاشق بودم
¬¬
هر چي چشمِ يارِ تو چشم ما اثر نيست
تويِ دام صياد اگر که آهو باشه
از تو کوچة ما آهوي رهگذر نيست
ثمره درختان ميوه باغ دلهاست
دل من که خُشکه خبر از اين ثمر نيست
مگه آبي بدم به ياس باغ گلها
که گلي بچينم نگين بي گوهر نيست
بخدا دلي بود که با من همزبون بود
براي رسيدن دريغ که بالا و پر نيست

تقاضاي نافرجام
پرده بگشا اي عزيزم برکن از رويت نقاب
بردي از ما صد هزار دل گشته ديدارت بخواب
خنده ات کنج دلم را پاره کرد از پيکرم
هر چه را در نقش آن رخ بود کرد نقش به آب
چون نگاهم ميکني چشمم مرا هر دم ملامت مي کند
حلقه چشم تو خواب است يا که مي باشد سراب
با چه شوقي آمدم از تو بپرسم عشق چيست
در جواب پرسشم لاي تو کرد ما را خراب
با خودم املاي عشق کردم که اين نازت چه بود
آن نگاه و خنده ات با اين سوال اينست جواب
گفته بودند خوبرويان بي وفايند ليک در خرجم نرفت
حال مي دانم نگردد اين دلم تا انتهايش کامياب

دعا در نا اميدي
غم زده ام غم زده غم از دل ما ببر
دست نيازم ببين چشم براهم بدر
گردش ايام را هِي سپري مي کنم
بُرد و شکيباييم هيچ ندارد ثمر
بس که تظاهر کنم به نيکي و همدلي
ترسم که خوابم بَرد در پي شب بي خبر
گمشده ام در خيال اسير ره کوره ام
گذر از اين ره مکن نباشد آن بي خطر
مرغ شکسته بالم زخمي نازک دلي
بال پريدنم کو تا بزنم بال و پر
اي شب پرستاره زبان نرمي بده
قصاوت دلم را دوباره از من ببر
مرغ طلايي بکش فال مرا از وسط
خوش در آيد زکار بگيرد در من اثر
با حال يا قيافه مگر توان دعا کرد
چنين گنه کرده را از نوک انگشت به سر
واي که طاقت بريد در پس دلهاي سنگ
کمر به همت ببند تا نشده خم کمر

شکرنعمت هاي الهي
هزاران بار شکرت مي کنم اي ايزد منان
که خود روزي بي منت دهي از ظلم نامردان
من از جور ستم در اين دلم افسانه ها دارم
نيازم را تو ميداني تو اي دستگير دردمندان
اگر ميلي کند بر سفره رنگين هفت دولت
مرا خوشتر از آن نَبوَد که از دستت خورم نان
نديدم در جهان جز تو کريم کارواني را
که مي بندند برويم ره همين دزدان ره بندان
تقاضايي نکن از کس که روزي دِه کسي باشد
که نانت داده بر سوغات اين دندان

يادي نو
چشم زيباي تو خواب خوش من بر هم زد
دل و قلبم به ربود آتش هر دوي آن با هم زد
تارک دشت دلم گلشن نوميدي بود
قطره ناز نگات به لطيف گل احساس دلم شبنم زد
ديده ات سحر اگر داشت دل درويش چرا
که به کنج مي و ميخانه ما ماتم زد
رسم دل بردن از اين آدم تنها نبود
که به گرداب غم خود باز غم زد
نيش کژدم که يکبار مرا نيش زند
واي از آن نيش لبت دم به دم و هر دم زد
بي ثمر در پي عشاق روان بودم من
که ميان دل آنها همين چشم خُمار بر هم زد
سالها بود که در مسجد و محراب خدايي داشتيم
اي عجب کيش مرا چشم تو در يک دم زد

مراقبت از دندان
چون گويند که هر چهره با خنده زيباست
ليک دهان بي دندان رد اين مدعاست
بس بهوش که از دست ندهي صدف گوهر نما
که اين غفلت از ماست که بر ماست
ذوق هنرمند گر نقش چهره اي کشيد
گر لب و دندان نتراود قلمش نقشش بي معناست
هان بدان که همه از دندان خويش خورند ناني
نشود نان به آب زني که آه رفيق سود است
خط آخر شعرم گر ندارد وزني
بهايش مي ارزد به وزن حرفي راست
دندان که در دهان نَبُود خنده بد نماست
دکان بي متاع چرا واکند کسي

پايان زندگي و بهاي انسانيت
شرط من به منتهاي حديث عشق رسيده است
صداي بلند ابديت در شيپور تو دميده است
از بس که مانده بودم در کار اين و آن
آخر قصه تنهايي به قرعه زمان کشيده است
در انتهاي آرزو که به ما لبخند بيروح ميزند
افسوس از آن که زين راه پشت خميده است
بي شک که انديشه ام در اوهام پرسه مي زند
انگار تيز چنگي اسب نمايم رميده است
دست تو پر شد به انواع گل هاي اطلسي
تنها گل سبزم در اين گلدان خشکيده است
آن کبوتري که هر گاه بر بوم خانه ام مي نشست
با ايماي انگشت افسونگرت پريده است
از حيايم که سرافرازي شکل آدميتم بود
افسار گسيخته است و زبانش دريده است
با رنگ چهره ام در کلاس خط مي کشند
باور نکنيد پس از شب سياه صبح سپيده است
در اين قمار بي عدالتي که بازنده آن منم
نجواي آن بگوش فرشتگان دو عالم رسيده است
گر در صفحه شطرنج دستم بسوي رخ نمي رود
در عمق وجودم تار عنکبوت تنيده است
آنکس که در خواب هم لبش به خنده باز است
طعم شيرين زندگي را چشيده است
هر کس که اگر قصه ام همپايش نيست
کج مداري چرخ نيلوفري را نديده است
اگه باورم کني مي خوام تو رو سير ببينم
نکنه يه روز بياد که تو رو دلگير ببينم
آخه تو باغ گلا از همه گلها بهتري
عادت من همينه قشنگترين گل بچينم
*********
به دو ابروي تو دلم رو باختم
کلبه دلم رو اينجوري ساختم
اگه لبهات فقط يکبار بمن بخنده
ميشه گفت که خوب من تو رو شناختم
*********
اي بهار اي بهار گل هميشه نازم
کَم کَمک بازي رو دارم بتو مي بازم
نه تقلبي بود نه از رو دست کسي
پازل اون رخ و تو دفترم مي سازم
دوست دارم مثل پرنده هاي عاشقت باشم
رنگ گنبد طلات گل شقايقت باشم
دوست دارم غُبار باشم رو کفشهاي مسافرات
تو هواي حَرمت پر بزنم اگر که لايقت باشم
*********
در سخنوري و نگاشتن گمان مبري که ماهرم
بيتي بخواني ز من بفکر روي که شاعرم
در کوچه باغ سخن کمي پرسه مي زنم
فقط به تصلاي دل خود گويي قادرم
*********
داغ نگاهت که دلم را به آتش کشيد
سر زده بر نفسم بوي جان بخش دميد
اي ساحره بر در اويش بجا بود تاملي
اين خرقه از کجا به تنم اينجور رسيد
من امشب از خلق گريزانم بگو چرا
از هر چه تعلق است پريشانم بگو چرا
با يک نگاه افسون سحر تو شدم
تو ساحره بودي و الهم نمي دانم بگو چرا
*********
عاشق نبودي بدوني عاشقي چيه
صادق نبودي بدوني دلبري چيه
در کنج قفس هميشه فرياد زدم
بندي نبودي بدوني زندوني کيه
*********
اي همه زيبايي شد از آن نو
لاله شده سنبل زيباي تو
خون تو در گلشن بيداريم
قاب تماشا شده قد رعناي تو
به مسجد آمدم انبوه ياران خدا ديدم
تضّرع مي کنند چشماي زيباي خدا ديدم
که گريانند مثال شمعي جوشنده از عشق
تمنّا مي کنند محراب ديباي خدا ديدم
*********
دنبال دلي بودم عاشقي رو يادم بده
سوژه شعرم بشه شاعري رو يادم ببره
تو که قدرت نوشتن و بمن هديه دادي
يار مهربون بده زندگي رو يادم بده
*********
ترا از سينه بيرون مي کنم غم
پريشون پريشون مي کنم غم
برواي غم که دل منزل گَهَت نيست
ترا از ريشه بيرون مي کنم غم
تو غروب خورشيد دلم هوا تو کرده
دخيل ياد تو نذر نگاه تو کرده
تو سکوت امشب ستاره بي صدا بود
سرودم بي صداست بزمِ صدا تو کرده
*********
چون برفتي قاصدک را ز غم هجر تو آورد
خواستم انشاء کنم با ز غم شعر تو آورد
گر چه با رفتن تو آزرده خاطر بودم هر روز
با نسيمي از مدينه کعبه آخر مهري از مهر تو آورد
*********
دل غمگين نکند گوش به آواز کسي
پند و اندرز نگيرد نشود کوک به ساز کسي
همچنان خود خوري و خرده ز خود گيري کند
نکند ناز به مهري مهر نکند به ناز کسي
آنوقت که دلم در قفس عشق تو بود
غير از من عاشق ديگه ديوانه که بود
حالا که هوا خواهي من رونق گر توست
آن نازي که مي کني تفسير چه بود
*********
عشقم در آسمان است چون يارم آسمانيست
رنگش بنور خورشيد بام سرايش آبيست
در اوج ظلمت شب يارش ستارگانند
حريم پاک و امنش همين زمين خاکيست
*********
واي از آن لحظه که ديدم تو را
قلب مرا فکندي از جا چرا
نيش زدي بر دل ديوانه ام
کردي مرا از خو بي خود چرا
گُنه کاران چرا نوميد ز درگاه خدايند
که او فرصت به آناني دهد که بي ريايند
بيا از خود بران اي بي خرد مکر و ريا را
در اين ديوان عدل زاهد نمايان چون شمايند
*********
امشب نسيم سحري
چه بي خبر کرد گذري
چشمم به دنبال تو بود
شبي ز عمرم ببري
*********
ميگذرد عمر ما بر سر پيکان تير
ليل و نهار در سفر عجل مرا کرده پير
يا رب اگر در مزار فرصت اندکي بود
پرسم اگر اين چنين جان به جواني بگير
کاش ميشد با قلم در قلب خود منها کنم
تيغ چشمي که مرا شيدا نمود رسوا کنم
بانگ از دل برزنم فرياد برآرم از لبم
تا بحال خود شوم حال خودم پيدا کنم
*********
در ميان خوب و بد همچون پريشان مانده ام
در دو بند اين جهان همچون اسيران مانده ام
گر برانم شّر را خوبي به چنگ آرم همي
گردم آزاد از دو بند همدوش ياران مانده ام
*********
آنروز که دلم اوج تمنّاي تو بود
عاشق شدن و عاشقي چه آسان مي نمود
اکنون که گرفتار لب لعل تو از عشق شدم
ماندن به درِ خانة بي مهرت چه سود
يه دل دارم ميدم بدست دريا
تا کي بايد اين دل بمون تنها
به گل نشته قايق تويِ وراي اميد
اميد زندگي هم براش شده يه رويا
*********
صداي پاي عشق در گوش خويشم مي کند غوغا
يا که اجبار قلم ما را نگارش مي کند غمها
گر شکافند سينه ام داني ببيني رنجها
اشک چشمانم مرا در حلقه آخر مي کند رسوا
*********
بيا عاشق مشو عشق و فراموش بکن
نده گوش به حرف دل حرف دلت گوش نکن
نکنه عقل تو دلت ازت بدزده
کليد شادي رو اينجوري خاموش نکن
زندگي مشق شب خاطره هاست
سادگي زينت دِه ياد خداست
گر جوان هستي به پيري عاقبت
پند گير اين دو خط سر لوحة راه شماست
*********
دو چشمان سياهت برام فقط هدف بود
مرواريداي اون رخ تو قالب صدف بود
عمري غريبه بودم با گل رخسار تو
عمر گذشته بي تو همش برام تلف بود
*********
مسلماني شده نامي براي پرسش دين
نه رنگي نه لعابي مانده بر رخساره اين
نمازي و خواندن و روزه گرفتن شرط آن نيست
بيا انسانيت را تو بکن سر مشق آئين
عاشق آنم که او هم از همه زيباتر است
معدن لطف و صفا از هر کسي بيناتر است
يار باشد مرا در پيچ و تاب زندگي
در مرام عشق بازي از همه شيداتر است
*********
خوشا بر حال آناني که در خواب گرانند
نه در شوقِ فِرگيسوي يا رندونه در حسرت بمانند
چنان تارک بد نيايند و از آن مي گريزند
که گويي هيچ عشقي بجز عشق خراباتي ندارند
*********
اي ظلمت شب انگيز بر خيز ترابم بده
از جام نيلوفري قدري شرابم بده
گر سر کشم ميت را سر مست شوم بباده
بحال ديگري کن حال خرابم بده
شب تلخي که مرا باز به آغوش گرفت
شعلة عشق مرا دوباره خاموش گرفت
چونکه ديدار تو در روز نويدم نبود
حرف آنکس که حذر داشت مرا گوش گرفت
*********
من به اميد شبي خواهم رفت که بدنبال نيارد سحري را
از دم تيغ بلندي نتابد خورشيد نشنوم از لب راوي خبري را
همچنان زلف پريشان شدگان در پس تاريکي بمانند
نکنم هيچ طلب آب نفرستم پي آبي قمري را
*********
در طلب عاشقي عشق بهايش چه بود
حسرت و ديوانگي کم سزايش نبود
شعله بي انتها شرارة شمع عشق
اين دل آرام را تيغ نگاهش رُبود
*********
گر که در اوج مرارت اين لبانم بسته بود
سم ٌو بکمٌ بياموختم گر چه حالم خسته بود
مزد دستم را ز دست زرنگار خواهم گرفت
آن زماني که دلم از اين ديار باقي رَسته بود
بر حذر باش که چشمت نيوفتد به جمال قد و بالاي کسي
خطر افتد به دينت همه گردد فداي هوسي
بايد آموخت به چشمان که اينجا محل گذار است
ورنه در معرکة هر دويِ عالم به مرادت نرسي
*********
گر که عالِم شده اي فخر به جاهل مفروش
هشيار ز عالَم شده اي ناز به غافل مفروش
گويند که نقال برونکرد ز تو جهلت را
تعظيم ادب کن کِبر به نقال مفروش
*********
هنر آن نيست که درگوشه عُزلت خدا خواه باشي
کني پرهيز ز مردم خرسند ز اين راه باشي
گر که زاهد تويي کنج ميستان دمي باش
آنوقت ببينم زاهد بماني يا که با ما باشي
به کهکشان دلم که ميزدم ستاره تو را نداشت
آن روشني و کمال و صفاي تو را نداشت
افسرده دل بودم و ميلم به هيچ نبود
سوسوي تو که پيدا شد دلم دگر هيچ بهانة تو را نداشت
*********
والله اگر دلم آهنگ آن کند که بايد
چنين بگويم سخن در شگفت ماني شايد
شيطان مرا بسته به زنجير گفت و شنود
گر بگسلم زنجير شعري کنم که مانندش نيايد
*********
بيا با هم بخنديم به تصميم روزگار
که پشت کرده بما گره افتاده به کار
اگر چه رونق دل بدست تو بود
ليگ مگر شود واقع غير امر کردگار
جنس هر دلي يه جور ساخته شده
يکي سنگه يکي مثل شيشه پرداخته شده
حکمت اينو بجز خدا کي ميدونه
که چه جوري تويِ کوره خدا تافته شده
*********
خوشم آن بود که يارم بودي
در خوشي و سختي کنارم بودي
آمدي ، دل که تسليم تو شد
تازه فهميد که در بند هزاران بودي
*********
گر بخواهي که بداني دشمنت کيست دوست کجاست
کن لباس هر دو را تعويض نداني برتن کي کورد است
راي به انديشه بگردان تا جدا از هم کني
ليک اگر گفتي کدام را مي خري حق با شماست
در قُمار زندگي هميشه با زنده منم
ماتم زده و شرمنده و به غم پاينده منم
در گلشن عطار هزار گل ببويي
از نيش تو زنبور عسل مملو و آکنده منم
*********
عالِم که شوي تازه داني که هيچ نِهي
در عالَم اسير شوي و نداني بدنبال چِهي
چون آگه شوي سرمشق پيکره هستي کجاست
تازه افتي به تکاپو که خود کِهي
*********
در صفحه شطرنج دو عالم جمله اسيريم
انگار نه در باور آنيم و نه در اينيم
معلوم شود آخر بر سر کي رفت کلاهي
افسوس آنگه شوي آگه که بايد بميريم
عمري گذشت و هنوزم فريب مال دنيا خورم
بسي دلها خون کردم و حسرت آنها خورم
از پند بزرگان نگو که هيچ عايدم نشد
بار گناهم را به پيري بدان که تنها خورم
*********
مرا در بستر خوابم صدا کردي لا لا لا لا
نخوابيدي چرا آنشب نمي خوابي چرا حالا
اگر در کودکي ترست نمي آورد به چشمت خواب
کنون که گشته ام بُرنا نمي خوابي چرا حالا
*********
روزه دارم که سخن از عشق نگويم ديگر
به اذان سر افطار نرسد هيچ گلي را نبويم ديگر
دلبران را خبر ده که بپوشند جمال مَه خود را
ديده اي در هوس چشم خُماري نجويم ديگر
منو عاشق خودت کن دوباره جون بگيرم
با کلامت آشنا شم ديگه آروم بگيرم
¬¬
بزار ابري بشه اين آسمونت بار گناهم بريزه
کليد گمشدم و از توي بارون بگيرم
*********
سر خط عشق گفتم مرا تنها مگذار
بنده مملو ز گناهم نمک به زخمم مگذار
بر سَر خوبان دست مهرت ميکشي ايوالله
رويت از من بر مگردان بي محلي مگذار
*********
اي که هر چه هست تويي از همه زيباتر تويي
منشع عشق تويي از همه فريباتر تويي
راه ما را کج مکن در بند زلف يار شويم
بهترين يارم تويي از همه شيدا تر تويي
با يه لبخند کوچيک دلم ديگه آروم مي گيره
تويِ حلقه چشم ابري ميشه دوباره بارون مي گيره
اگه تو نگام کني روي اسم همة فرشته ها خط مي کشم
آتش خاموش گلبرگ دلم شعله فراوون مي گيره
*********
بذر درون اين دلم در انتظار يک نم است
حاصل اگر نم بزند بوي محبتي کم است
سال به سال مي گذرد دريغ از دمي و نمي
هر چه که من درو کنم شالي غصه و غم است
*********
ميان حرمت و عهد و وفاي اين رفيقان
چنان طوليست به حد طول ايران
اگر باور نداري با رفيقان همسفر شو
که بيني نيمه راهند اين رفيقان
بيا که دلم پر زد به تمناي وجودت بيا
حديث عشق من آتش زد به دل کبودت بيا
شّرر که به دامن کوي افسرده ام زدي
درمانده به خاک افتاده ام با نبودت بيا
*********
مي خوام امروز دلم و مهموني نگات کنم
تو سکوت اون چشات زندوني صدات کنم
يه عالم گل بريزم تا که لبات و بِشکفم
تموم وجودم و قربوني و فدات کنم
*********
دوباره امشب دل من خيلي پريشان شده است
در کنج دلم در قفسم شام غريبان شده است
هم ناي و رمق بريده دست از دل ما
هم فاصله تا مرز رقيبان شده است
فلک از ابتدايش تا به خلق آخرين ناسي
يقين چون زاده حيدر نبيند ديگر عباسي
وفا از اسم تو آغاز معنا شد
علمداري و سقايي به آواز تو پيدا شد

حکمت الهي
بنازم حکمت ناز خدا را
که يک جور ندهد حال شما را
يکي را چون جمالي بِه ز يوسف
يکي را چهره اي پر خُور و پر پُف
يکي را جسم آهنگونه داده
دگر را چون عصا بر چونه داده
يکي را طينتي چون ماه مِهر است
يکي را خالي از اميال ذهنست
يکي را در شکم نطفت نداده
يکي در کودکي مهلت نداده
يکي کيمياگري آن رويگري کرد
جواني را حرام ديگري کرد
يکي غَرق نُعم از نعمتهايش
کند محروم دگر را از صفايش
يکي را آنقدر از خود کند دور
يکي را قُرب خود اندازه مور
يکي را مي کند قدرت مداري
ببندد راه ديگر را به خواري
يکي را ميشتا باند به مرگي
به آن پير ميدهد جاني به برگي
يکي را ميکند دعوت به سويش
يکي در آرزو حتي ببويش
يکي را اذن دهد در خانه خود
يکي بي اعتنا به شانة خود
يکي را مهربان مانند ابر است
يکي را خوش زبان ايوب صبر است
يکي در آرزوي لقمه ناني
دگر را سفره اي رنگين و خواني
صلاح حکمت دردانه اش اوست
گزينم بهر خويش عنوان يک دوست
بيا تا مي تواني بندگي کن
به مزدت تا ابد پايندگي کن
اگر اولاترين بنده تو باشي
بنگذارد جدا از او تو باشي
به حبل الله کند دستش اسيرت
به هر ظلمي کند خود در کمينت

منتظران فرج
آقا بيا دلها همه شکستند
بند اميد شيعه از همدگر گسستند
آقا برس بداد شيعه مسليمنت
تا خون بها بگوييم از قاتل شهيدت
آقا سراي شيعه در انفجار بمب است
در تيرگي و ظلمت سلطه از آن کفر است
آقا توي فلسطين مردم دارند مي ميرند
خانه و کاشانه را از کودکان مي گيرند
آقا بگير بدستت پرچم سبز گونه
در اهتزاز در آور در کوچه هاي کوفه
آقا خدا مي داند دنيا گُذار ظلم است
هر نا نجيب زور مند پايه گذار قُرب است
آقاي دادگيرم عدلت نصيب ما کن
فکري بحال شيعه ظلم غريب ما کن
آقا فقط ناز توست که ما به آن مينازيم
دست دعا سوي توست چاره به آن ميسازيم
آقا بيا که ما هم با تو پناهي داريم
تا ديگران بدانند ما هم آقايي داريم
آقا هزار هزار تا نامه برات نوشتيم
تو مسجد جمکران قولش ازت گرفتيم
آقا بيا که ديگر دنيا رو غم گرفته
دشمن غاصبانه قدس و از ما گرفته
آقا به زنجير شده قبله مسلمينت
گشته اسير دشمن مفسد في الزمينت
آقا بما مي خندند در انتظار نشستيم
جمعه و آدينه را در انتظار نشينم
آقا توي کربلا حرمت بين الحرم
شرم کند بر ورق چيزي نويسد قلم

ابوالفضل عشقم
گر بزايد چرخ اين نيلوفري
چون حسينم بار ديگر گوهري
بي گمان مانند عباسم علمدارش نبود
همچو دلدار برادر يار ودلدارش نبود
من يقين دارم که يوسف در زمين کربلا
چون ابوالفضلم نزايد بار ديگر نينوا
چشم دنيا بر حقيقت گر شود روشن شبي
هالة ماه را ببينند در رخ همچون مَهي
واي بر دلهاي عاشق گر که عاشق نيستند
لايق ديدار آن روح شقايق نيستند
با ابولفضل عشق بازي را مي توان معنا نمود
خيمه عهد و وفا را مي توان بر پا نمود
آنکه اسمش بر لبم تصوير لبخند منست
در ميان هر خطر گفتار دلبند منست
تا ابد نامي که ماند يادگار
اين دل آرام ما را مي نمايد بيقرار
گر به پابوسش روي جام پر آبي ببر
از تمام عاشقان دور او نامي ببر
کمترين واژه که گفتيم نام او را سقا
عطر آل هاشمان را کردي از خيرت وفا
يا علي گلهاي باغت با صفايند
شهد بوستان گلند و بي نهايت با وفايند
درس عشق در مکتبت آموختند
گرد اين شمع ولايت سوختند

تولدت مبارک
روز باريدن ابرا روز خوب يک تولد
روز رويش يه دانه روز رشد يک تعهد
روزي که خيلي قشنگه مثل سرخي شقايق
مثل خنديدن بلبل تويِ دستهاي يه عاشق
روز يک شروع امنِ توي چشمهاي شناور
روز شادي پرستو روز لبخند يه مادر
روزي که بال پرنده کَم کَمک آروم مي گيره
بعد از اين خستگي شب سرخي روز و مي بينه
روز پاکي دلامون که شده خالي از اين غم
به نسيم آسماني به تولد يه شبنم
قدمت مبارک اي گل توي اين دشت آلاله
بياريد هديه بياريد جامي از مي و پياله

درد دل زنداني
ياد سرماي زمستون تنم و دوباره لرزوند
راهي کرد منو به دنياي کوچيک توي زندون
اسممو يادم نمياد تا باهاش حروف بچينم
دست بدم بدست ياري تا ازش قولي بگيرم
رنگ آسمون همينه ما بايد باهاش بجنگيم
راه باريدن بارون توي ايوونا ببنديم
هنوزم مياد تو خوابم گلاي رنگ اناري
دل من طاقت نداره توي زنگهاي بيداري
اين بهار واون بهارم هميشه رنگ خزونه
گم شدم ميون ابرا اين کدومه اون کدومه
شايد آفتِ درختا تو زمين دلِ من بود
نکنه برا همين بود تو دلم هميشه غم بود

اتمام عشق مجازي
من ميگم عشق دروغه يه تقلب توي بازيست
تو مي گي با اين تقلب دل من هميشه راضيست
من مي گم تو بي وفايي حرمت عهد و نداري
تو مي گي با ارزش من حرمت وفا نداري
من مي گم قشنگي شب به بهونه چشاته
تو مي گي با چشم بسته توي نيم رخ نگاته
من مي گم ترانه خوندم تا دلت برام بلرزه
تو مي گي خوندن من براي اين بود که کسي برام بخنده
من مي گم خاطره ها مون نزاريم از رنگ بيوفته
تو مي گي يه حرف پوچ و کي گفته کي شنفته

دانشجويان رشته غير ادبيات
در سرزمين شعرم و بي هنر و آتل و باطلم
از پند بزرگان غزل اديبانه غافلم
اگر چه با ادبم ليک برج معاني ادب کجاست
پوست پياز هم گر بِکني اشکش درياست
اي دانش پژوه اول خط شروع شعر است
پرده اش که پس زني دايره مهر است
گر طبيبان حاذق به سرانگشت مرگ خوابيدند
شعرا به ديوانشان هميشه جاويدند
کمال انسان وقتي جلوه واکند پس ابري
که در پي شعري بخواني هندسه و جبري
بند بند هر خط نگارش شده بيتي
حرام کرده شاعر بر خويش نوروز و هر عيدي
گر لقمان ادب از بي ادبان آموخت
رداي صد عالم و فرزانه بر تنش دوخت
دانشجوي با ادب حکم گوهر بي همتاست
اين قطعه آهنگ دلنواز و زيباست
ما درس ادب چرا نمي آموزيم
استاد که شويم همانند ديروزيم
درخت که بار بگيرد سر به ادب خم کند
با اين همه ثمر ناز و عشوه کم کند

آشنايي دو همزاد
همسفر با من بمان تنها
اين شهر دلگير است
همسفر اين شهر باراني
مأمن خوبي براي تو و من نيست
بيا با هم بمانيم همسفر تنها
من تو را پيش از تولد ميشناسم
که من درانتظار مهرباني دلي بودم
بيا با هم بمانيم همسفر تنها
گمان دارم که تو همزاد مني آخر
من از غربت بدينجا آمدم
و تو را يک قاصدک آورد
توقفگاه دلها بود اينجا
رسيديم سر خط شقايقها
بيا با هم بمانيم همسفر تنها
برايت زورقي آماده مي سازم
منم پاروي دستانت
بزن بر آب مرا امشب
که مست مهرباني تو ام امشب
تو را پيش از تولد مي شناسم
تو را در آيينه ها ديدم
تو را بر شاخه يک گل بوييدم
تصادف بود يا تقدير
نمي دانم
بيا با هم بمانيم همسفر تنها
من از باغ گلايلها
هميشه در بُن عطر تو مست بودم
نميديدم ترا هرگز
ولي درانتظار شبنمت بودم
بيا اين شهر دلگير است
فقط باران مي بارد
درون حس گلبرگها
نه جاي بودن من بود
نه در شأن حکايتها
توقفگاه دلها بود
من از اوج زمان درانتظار ديدنت بودم
همان بويي که در عرش دلت مي جُست
ترا همزاد خود جستم
به آن لبهاي شيرينت
درون بسترم خفتم
بيا با هم بمانيم همسفر تنها
من از تيسفون مي آيم
من از سنگ دل ليلي
هزاران فرسنگ دورم
تو مي داني که من شبها
نمي بينم به جز زلف کمندت را
بيا اي روح رويايي
قدم بر سايه ترديد بگذار
بيا با هم بمانيم همسفر تنها
ترا روز تولد خاطرم دارم
که آنشب با خودم نجوا مي کردم
شهابي که گذشت از معدن اشکم
همان روز تولد بود
فقط شهرت يادم نيست
نمي دانم تصادف بود يا تقدير
ترا يک قاصدک آورد
همين شهري که بارانيست
درونش دلها سنگسارند
نسيم عطرجان بخشت
جلوتر از خودت آمد
و بيداري کشيدم من
و آنقدر منتظر ماندم
ترا يکشب در خواب ديدم
و آن روز که طلوع کردي
شدم مست نگاه مهربانيت
بيا بر شانه امشب
بمانيم همسفر تنها
بيا در دامن مهرت
هزاران سال بياسايم
بيا با هم بمانيم همسفر تنها
بيا پارو کنيم بام دل غمها
اگر اين شعر گوياي دل من بود
هزاران نسخه آن بر رخت کم بود

فقدان مادري
سلام بر مادر دلگير و خسته
که در بغض گلويت غم نشسته
بخواب مادر که گلهاي شقايق مست خوابند
که از جور زمانه بي نهايت داغ دارند
اگر بر گونه ام اشک نديدن شد نثارم
دگر آرام بخواب چون گل بجاي اشک بيارم

بهترين سفرم حج
در دل ظهر يکي از روزها
نيمة دوم مردادي بود
همسفر در ره ياراني چند
قصد رفتن به حريم قدسيان را داشتيم
گر چه در خواب زمستاني خويشم بودم
پاره کرد چُرت مرا آن لحظه
که قدم در حرم يار خدا ميزاشتيم
حيرتم غرق مرا در تب و تابم مي کرد
که نوشتنش مرا آسان نيست
ناگهان در رکعت اول نياز
قطره هاي اشک مرا حالي کرد
که نفس دردم من به شمارش افتاد
آنقدر آن نماز ياس مرا خوشبو کرد
که وجودم همه شد عطر آگين
و چنان انبوه انسانهايي
به رديف در خط يک درگاهي
وصف آن شور مرا همپانيست
که بگويم ز مکبر از آن صوت جميل
و سرانجام با وداع تلخ انگيز
ترک آن شهر مرا سختم بود
گويي انگار هزاران سال است
که در اين شهر مرا مأوايست
همه چيز آنجا فراموشم شد
که به شمارش فقط چند ساعت
وارد شهر خدا گرديديم
با توقف دلم در اينجا
ديده ام پاک مرا افسون کرد
با نگاه بر افق يک شاخه
نسترن اشک مرا پنهون کرد
نتوانم بگويم آن لحظه
که گِروه در چه هوايي بودم
شايد آن لحظه فقط بتوان گفت
منجمد تر از گل يخ بودم
با همه سادگي آن خانه
آنچنان قلب مرا تسخير کرد
که ديار ديگري يادم رفت
آندمي که دست خود به آن ميسائيد
اختيار از کف خود ميداديم
با صلابت تمام مي گويم
اين سفر نهايت عشاقيست
نتوان نظير آن را ديد
اين سفر نهايت عشاقيست

گلي در مرداب
اي گل سرخ راه بده بر دل من
دوباره شب فرا رسيد
خود بگذار بجاي من
اي گل مردابي من زينت مرداب شدي
بردي دل از قامت افسرده ما
يخ زده را دمي زده خود شده را ناب شدي
بلور مخفي تو در گذار انديشه من
سر زده از شاخه برگ در بن و در ريشه من
در صدف چشم تو اي حنجرة مردمکيست
صفاي باغ مژه ها دسته شده در سبدي
راه بده بر دل من
خود بگذار بجاي من
سوختم از وفاي گل
نقش بزن براي من
اي گل مردابي من
باعث بي خوابي من
رنج قدم سبک بزن
اي همه گمراهي من
واژه سرخ از آن توست
راه بده بر دل من
خود بگذار بجاي من

مادر
مادرم رنگي به رنگ گل ياس
باز در نيمه شبان راز و نياز
قبل از آني که موذن اذاني گويد
بر سر سجاده اش دوباره ايستاد به نماز
مادرم غصه تنهايي بود
چون کبوتري که از لانه خود
بيگمان جفت خودش از دست داد
مادرم چين بصورت دارد
او چقدر رنج و سياهي ديده
نکند دل بزند بر دل شب
اگرم قصه از و مي شنوي
نکندراز دلش را پيدا
او به سالهاي کُهن مي گريد
مادرم باري به دوشش دارد
که درونش غُصه ها خرمن هاست
مادرم دايه هفت فرزند است
هر کدام داغي به دستش داديم
او شکيباترين مادرهاست
زندگي براي او رنجي بود
که نديدست در آن خوش کامي را
به تمام زره اي از عمرش
همه اش دلهره و بي تابي
مادرم رنگي به رنگ ياس است
در دلش راز غم و تنهائيست
او شکيباترين مادرهاست
مادرم چين بصورت دارد
صاحب قلبي برنگ گل ياس
آنقدر نور در آن مي تابد
که منور مي کند بيتش را
خانه اش زير مه تابان است
نيمه شب در دل آواز بلند
او نماز مي خواند
ساده و پاک و بي آلايش
جا نمازي دارد
که شبيه سفره هفت سين است
همة اموالش
جا نمازيست که به آن مي نگرد
در دل نيمة شب
با خدا راز و نيازي دارد
مادرم چين به صورت دارد
گل تنهايي خود مي بويد
در دل دامنه روستايي
مي کند سرغم تنهايي
او شکيباترين مادرهاست
در ميان اين همه گل به نام مادر
او به زيباترين مادرهاست
رنگ او شکوفه پايداريست
مادرم با همه بي مهري ما
مخزن مهر و صفا و لطف است
آنقدر مهر به ما مي ورزد
با تمام اين همه به مهري
مادرم اسطوره اي از عشق است
او چقدر حس قشنگي دارد
و به تنهايي خود زمزمه اي بر لب داشت
بچه هاصبر بياموزيد صبر
اگر اندام ضعيفي دارد
مثل کوهي استوار مي ماند
او نياز خود را
از کسي هيچ تقاضا نکند
حاضر است تنها و بي نان باشد
نشکند غرور شيرينش را
او خدا را دارد
در شب سرد زمستان پر برف
خانه اي دورتر از همسايه
ياورش را خدا مي داند
واژه ترس از و دل کنده
مادرم روح عجيبي دارد
بچه ها مي دانم مادران را همگي رنجي است
ليکن اين مادر را نتوان مادر تنها نا اميد
نام او شيرزن پيري است
که بلند روح عجيبي دارد
اينهمه وصف که از و گفتم من
به پشيزي نتوان منزلتي در خود او يافت کني
اگرم ساده کلامي گويم
به تولد فقط يک لبخند
حلقه اي گل بدورش ريزم
با تمام حس و احساس قشنگي که هست
گويم که دوستت دارم

پدر
پدرم يادم نيست
شايد اندازه يک سوي چراغ
آن زمان بار سفر مي بستش
چند بهاري مي گذشت از عمرم
خاطراتم شايد اندازه يک تصوير است
پدرم روستايي بود
او به تهران که عزيمت مي کرد
هجرتش گشت بالغ بر سي سال
حرفه اش در تهران شکلي از قنادي بود
با آنکه پير و کهنسال بود
لاجرم باعث امرار معاش
نيمه شب از خواب خوشش بر مي خواست
کار او سخت و طاقت فرسا بود
با همه دشواري آن حرفه
بي گمان در دل شب تنها بود
آن زماني که همگي در خوابيم
کورة عشق دلش روشن بود
پدرم سخت پشيمان بود
که چرا ترک ديارش گفته
آن ندامتي که من مي گفتم
داخل چين لبش پيدا بود
شايد آن موقع که به دِه بر مي گشت
هجرتش سي سال به بالا بود
به همه طويلي اين هجران
نشدش يکبار به دِه بر گردد
به يقين آن روزي که بر مي گشت
وطنش بار دگر اسمش خواند
آن زماني که پدر بر مي گشت
من نادان نکردم با او وداع
بي گمان بر دل من اينجور بود
چند صباحي دگر مي آيد
چه نياز باشد اگر که وداعش نکنم
ولي افسوس که به راهي ميرفت
که نگرديد کورة عشق دلش هيچ روشن
باورم نيست نبينم او را
پدرم ساده چقدر مي خنديد
قصه مي گفت برايم هر شب
قصه هايش همه بوي جدايي مي داد
بوي هجران
بوي رهايي ميداد
پدرم ساده و تنها مي زيست
پدرم دورتر از فرزندان
بيست و اندي سال است که هجران کرده
رفت و بر ديده گريان ما
تا ابد داغ نديدن را کاشت
پدرم رفت ولي صد افسوس
خاطراتش چقدر اندک بود
خاک رحمت قدم پايش باد
اندکين خاطره ها که مانده
هر دم اين خاطره ها يادم باد

سرگردان
بند بند دلم پاشيده از دست گناه
تسبيح و مهر ميان سجاده ام بي اعتناد گشته به ما
شب را با جير جيرکان سر مي کنم
روزها با خويش
هيچ نجوايي نمي خواند مرا با يک صدا
در ميان گل سرخ يک شفق
هيچ ميلي به برخواستن درون شعله نيست
هيچ چشمي با تبسم نمي خواند مرا با يک نگاه
عشق را در معني به آن واژه ديگر ميدهم
در ميان جزعي از عشق شعرها مي تراود از قلم
هيچ شعري از اوج شقايق دفترم را تسليم نکرد به يک ندا
مستم ، مست نه از نوش شراب
مست يک پيمانه خالي ز دنياي خراب
شيشه پنجره را در دل مکدر کرده ام
پاکي انديشه را با يک هوس رنگ کرده ام
آنقَدر در نقش دنيا رفته ام
دربها را بروي هر چه توفيق وتجلي بسته ام
صبح و ظهر و شام با دل نمي گويم سخن
مي تراوداز زبان ياوه و ويزويزي از دهن
عاشق جزعم نه درياي وجود خالصم
زارع دشت خيالم نمي آيد بدستي حاصلم
من مسافر بدون توشه ام
مقصدم در انتهاي ظلمت بيتوته ام
دعوتي از سوي ياران مرا همراه نيست
همچو من در آسمان هيچ خسي گمراه نيست
دل بدريا مي زنم دريا بدل نمي زند
موجي از اوهام بفکرم صبح و شام پرسه مي زند
من مسافر خيالم نه مسافر گل سرخ
مقصدم در انتهاي دوزخ است
گر که جايگاه معين گفتنم کفر را نويدم ميدهد
لا جرم مستوجب حق به يغما رفته ام
گاه در عمق يک گفتار زيبا دل را به غربت مي برم
گاه پشت پا به پاکترين بناي تربت مي زنم
عاشقي کلاً فراموشم شده
شمعي از نور حقيقت دم به دم خاموشم شده
دور ماندم ز نجواي بهار
لايقي نيستم گوشه چشمي از نگار
به تمام جرم ها به تمام گنه ام
بار الها بگذر از نفسم تا ز دام شيطان برهم

نامه هاي طعنه آميز
تکه تکه جمله جمله خط به خط
خوانده ام من نامه اي را
در رديف سطرها با حوصله
ديده ام رد پايِ ساده از فرزانه اي را
با تمام حس يک انساني از شيرين صفت
موج زيبايي که کاغذ را مزين بود با اوج لغت
چون الفباي روان در سادگي راز قوي جمله هاست
با وجود سادگي دنيايي از فَر و شکوه نکته هاست
مي گفت از خود قلم در ظاهر هر جمله اي
آنچه به احساس تلخي بود درون شِکوة گوينده اي
آنچنان آن نامه ما را منقلب از خود کرد
برد ما را به تفکر از خود و بي خود کرد
حس احساس جوهر در وجود لحظه ها
گشته هم وزن تمام طعنه ها
هر چه مي خواست دل تنگش گفت
جمله ها را از قلم بي هيچ ترتيبي و آدابي رُفت
گفت و گفت و گفت بي هيچ دادگهي
يکطرف بي اطلاع از وضع حاضر آگهي
چون نبودش از عمق افکار ديگر هيچ اطلاع
کرد ما را به جرم نا شده صد مبتلا
آنقدر با کلمات زير و زبر کرد جمله ها
خود به آويزي در آويخت در خَدنگ گفته ها
لا جرم با اشک ما آن نامه را پايان بود
خود بسنده کردنم بر اين دو خط اينگونه شايان بود

انسان و وسوسه
درون سينه ام دو دل يک احساس
يکي ماتم زده
آن ديگري ظريف و حساس
يکي راهش به دوزخ ميبرد ما را
دلي ديگر نکوهش مي کند ما را
يکي آنقدر تمنا دارد و خواهش
که عقلم آن يکي را مي کند رامش
يکي در بند هيچ عهد و وفايي نيست
ملامت مي کند ديگر بهاي ارزشش را چيست
يکي همدست شيطان است و راه از او صلب دارد
سفر در سوي معشوق ديگري عشق حلب دارد
يکي در دوستي پيمان شکن در معرفت بي اصل و بي مايه
نکويي را کند آن ديگري سر مشق هر نامه
يکي قدرت طلب دنيا پرست و مال پرور
سبکبالي و فارغ بودن از دنيا دلي ديگر بود در سر
يکي تسخير شرّ است و مطيع خواهش نفس است
نبردي مي کند آن ديگري چيزي که در نفس است
يکي باده پرست و مي گسار عياش
نشانش ميدهد آن دل که عبرت گير او باش
يکي در کافري مصداق گيوان است
که آندم آن دلم دستگير پيران است
چه ميشد هر دو تا دل را يکي کرد
ز دنياي تعلقها بَري کرد
اگر بتوان هر دو دل را به احساسم کند پيوند
رهايش مي کنم بند دلم را عاقبت از بند

منتظران مُنتَظَر
اي شب طوفاني من
بگذر از اين پنجره ها
راه ديگر بگشا
در امتداد لاله ها
بوي احساس نگاري مُنتَظَر
خشک نمود محراب اين ميخانه ها
بگذر از رگهاي من
جاري شو در احساس من
اي قراب غربتان
بشکن ضريح اين تبان
دست گير شمشير برق ذوالفقار
تو طلوع کن جاي خورشيد و مهان
بگدر از ديوار بين الحرمين
انتقام گير خون عباس و حسين
يار من ما را به يغما مي برند
يا اسير در دشت و صحرا مي برند
خون ما سيراب کرد گرگان مست
طبل شادي مي زنند دزدان پست
سينه ام آماج درد و غصه است
نانجيبان گفته اند آمدنت يک قصه است
غصه را بشکن شروع کن قصه را
باز کن دستهاي زنجير بسته را

اسير اهريمن
به صداي نغمه اي دل بستم
که به جايي ببرد هوشم را
کمر همت اگر بربندم
گذر از دشت بلا خواهم کرد
چون اسير و بنده جادويم
نقش زيباي دگر مي بينم
صفحه پاک دلم باريک است
نتوان راهي از او برگيرم
ميبرد ما را به کام مسلخ
آنکه قصدش شرر تاريک است
هر چقدر عهد و وفا مي بندم
به تلنگر مي کند رسوايم
همه شب شب شب دلگير است
چون گسستم همه روز پيمانم
چه شود اگرکه جام پر مي شد
به سرِ مستي هر عشاقي
در خفاي دل هر اهريمن
پر زده بر سر هر باتلاقي
گم شدم در همه باورها
روز و شب در پي اين ناکامي
نغمه خسته من غمگين است
در طلوع صبح بي باراني
کي شروع روز شيرين است
دانه اي کوچک از آن بر چينم
به سبکبالي پروانه
با نسيمي به هر کجا خيزم
روزگار غروب تب دار است
با دو دل هميشه بيمار است

انسان و ربات
مي سازم با دست خود رباتي را
که نه احساس در او باشد و نه عشق
نه دلتنگي نه انتظار
نه تغير نه تکبر
نه ريا نه وفا
نه صداقت نه رفاقت
برايش دستاني خواهم گذاشت
که نگيرد افتاده اي را
عهد نکند دلداده اي را
نوازش نکند دُر دانه اي را
درون پاره هاي آهنينش
قلبي خواهم نهاد
که تنگ نشود در هجران عزيزي
مدد نکند همنوع غريبي
و او را در ميان آدميان رهايش مي کنم
تا بيابيم او را بعد از مدتي
که نتوان او را يافت کنيم
يا آنکه همه را برگيريم
که او گُم در ميان همه است

خاطرات دروغين
ساعتي از دِل شب مي گذرد
همچنان با دل خود خاموشم
به نسيم سحري دل بستم
که مرا قوطه خوابي ببرد
من از آن شب بلند مي گويم
که درون دل من پيدا بود
ناله هايم سرو سودايي داشت
مژگان در حَرم چشم تَرم
مثل گلبرگ خزان شيدا بود
من از آن فالِ بدم مي گويم
آتش شرم بپا مي کردم
شهر من بود که مرا يادم داد
کيست مرا راه دهد در دل خويش
يک کلام ساده که من مي گويم
نه دروغ نه هم نيرنگي
يک سخن ساده تر از ابر بهار
به نگاهي صحبت از چشم خُمار
يه دروغ در عمق صداقت گفتم
ريشه اي اصل رفاقت گفتم
شهر من يادم داد
کوي من يادم داد
تو و کس هيچ ندارد باور
به وفايي که ندارم ياور
آنکه رازم را بدو مي گفتم
من و او همسفر فرداييم
به دروغي که در آن مي چرخيم
که اگر لب کنم باز بي شمار رسواييم
من بدو گفتم و او مي داند
که برايم همه اش او کافي است
نام او را ببرم از يادم
شايد اينطور دلم ناراضيست

نامها و طينتها
اسم من گمشده ايست در مرداب
کُنيه ام جاده ايست در دل کوه
حرفه ام سُنبل يک حرف قشنگ
جاده ها مي سازم
که عبوري کنم از دشت بلا
در کنار دل شب بيمارم
همه روز گمراهي
در بن گيسوي بلند
معتقد در شب و معراج و دعا
ملحدي در دامن يک روز بلا
در قمار سپري گشتن عمر بازنده
گاه اسير در دل يک گلبرگم
گاه نيزه کماني در دست
در پي صيد شقايق مي گردم
در شگفتم که چرا ياري از و مي خواهيم
او که ما را به پشيزي نمي انگارد
اسم من در دل شب پيدا شد
نم نمک باراني به سر شيبي بلند
بيشمار چلچله اي در راه است
به عروجي که همگي خوشحالند
دامن مهري مگر بر گيرم
توشه ام در همه حال کم نان است
مرکبم ز خم به چشمان دارد
راه ديگر به کجا برگيرم
تا زماني که دلي لرزان است
اسب مادر همه حال بيمار است
شايد اين شب کوره ها
در کمينم هستند
بايد از چشمي حذر مي کردم
بايد از دلي گذر مي کردم
در پي راز قشنگي بودم
که سر از قصه شب بردارم
من شريک همه دزدانم
عاطفه در دل شب مي دزدم
اسم من در همه جا قابي بود
طينتم پشت در آن مخفي بود
ظاهرخوب که مي آراستم
کس نداند پشت آن شيطانيست
اسم هر کس آه و سوداي دلش مي ماند
که به نامي مي کند تزئينش
آنچناني که همه مي گويند
نيست مگر آني که دلش مي گويد
کي خبر دارد از آن عمق درون
هيچ مگر آني که خودش مي جويد
اسم من در همه حال تزوير است
نکند گول وفاداري او را بخوري
اسم من در همه حال تزوير است

بي توفيق
ساعاتي از نيمه شب گذشته است
همچنان با دل خود در جنگم
دل را به خويش هديه کرده ام
که بگويد حقيقت را
من مسافر دنياي ترديدم
راهنمايم با چشماني همچون عدس مي بيند
مرا به کجا خواهد بود نمي ندانم
از کنار همه چيز مي گذرم
پاکيها برايم مجهول است
کاش مي گزيدم راهنماي بهتر
در کوير خيالات خود تنهايم
که در نمازم آهي از دل بر نمي آيد
چون گويي قبله ام را دزديده اند
تنها توشه ام را صداقت مي دانم
که بشکند حصار تلخيهايم را
بيا بگذر از غبار اشکهايم
بيا هديه کن کلامي بهتر از احساسم
در تدارک جشن ستارگانم
منتظرم از راه برسي
که بزدايي ترديد صادقانه ام را
صدايم کن
فقط يکبار
بلوغ مغزم بي پناهست
بريز خود را در حباب اشکهايم
تو خود مرا اينگونه آراستي
پناهم دِه در تاريکي اين شب
صدايم را به ناقوس دري برسان
حريم تو در من اثر نکرد
به حياي سادگي ام گذر کن
به فقر ندانم هايم
سبز کن دلم ار
بزداي تنهاييم را
در انتهاي ظلمت اين شب چاره اي کن
بزداي تنهائيم را
بزداي تنهائيم را

آرزوهاي وارونه
کاش ميشد آسمان را با مداد رنگيم رنگي کنم
در دلم تخم عداوت نرمي قلب را سنگي سنگي کنم
کاش ميشد در دل رودخانه اي تخم صدف ميکاشتم
جاي ماهي گُل تمثالي از سنگ سياه ميزاشتم
کاش ميشد سبزه ها را در دامن کوهي بلند دشتي از خار جفا مي کاشتم
بر تمام عهد و پيماني که از روي جهالت داشتم
رنگي از رنگ ريا مي زاشتم
کاش مي شد دل را بي خود اسير گرمي دستي نمي انگاشتم
حلقه هاي باورم را در تنور داغ غربت تک شماره مي کاشتم
کاش دامن مهري بنام مادر در برم مانند پُتکي دنباله داشت
زانوي مهرش فقط رويايي از تار تنيده خانه داشت
کاش مي شد عشق را در جلاي خواستن پيمانه کرد
بر وراي معني اش تکه تکه جمله ها را پاره کرد
کاش ميشد در کتاب لحظه ها اسمي بنام انتظار بر مي داشتم
با صداي اولين غُرش به کام فراموشي مي سپارم
کاش تنها به قدر ذره اي
انگيزه ها در وجودم معني تنها روان زندگي را مي نمود
نغمه دلنازي از آهنگ بودن در تار و پودم مي سرود

آرزو و سراب
دل بيمار خود چاک چاک کرده ام
به ميان تربت خويش در وطن خاک کرده ام
در خيالم آن گمان و فکرها پرورده بود
در نسيم تيرگي دنبال باد کرده ام
چشمه خالي اگر دنبال کارش ميرود
بذر غم را در زمين غمناک کرده ام
گر سراب آرزو پينه به قلبم مي زند
دشمن اهريمن خويش شاد کرده ام
من مسافرم نه به هجر تو اگر ياد کند
قامتي در دل رخسار تو را شمشاد کرده ام
يادگاري که در آن کوي دلم مانده بجا
شعله عشقي شده که از آن سلسله بنياد کرده ام
بگذريم و بگذاريم که آن خنده بماند بجا
شيشه عمرم که در دست تو بود اينگونه فرياد کرده ام
من نمي خواهم که خود را در ميان نو گلان عادت دهم
گر دلم ديوانه گردد قامت سروي دگر را کرده ام
شب گذر کن آسمان جوشيده بودش از خمار
حلقه مستانه اي از شور عشق بر پا کرده ام
ياد آن نور شقق ما را زخود وا مي رهاند
سورمه چشم تو را در نيمه شب ثريا کرده ام
کنج ويراني به اشکم رخصت جاري شدن را ميدهد
حجره دل را به غربت نزد تو وا کرده ام

مرگ و عشق
سکوت سر لوحه درد است
وانزوا پشتوانه او
که افسردگي تکميل گر پرونده اش
و مرگ پايان نا اميدي
چه ندايي که بهتر از عشق است
هم سکوت را مي شکند عاشق
هم غمي را مي برد از دل
عاشقي تنها دواي توست
زندگي اوج صداي توست
خون اگر به رگ داري
عشق از و طلب داري
با عشق زنده مي شود مرگي
باز فراموش مي شود هر دردي
زندگي کن و عاشق باش
لاجرم کمي مواظب باش

بختم ستاره
بازم آسمون مي خواد منو به رويا بره
اين کار هر شبشه هميشه تنها مي بره
نمي دونم شما هم تو آسمون ستاره تونو مي بينيد
وقت دل تنگيهاتون کنار اونا مي شينيد
من که هر شب دونه دونه ستاره ها رو مي شمرم
اونيکه مال منه دست خداي مهربونش مي سپرم
اگه يک شب توي کل آسمون ستاره مونو نبينيم
شايدي فرداي روشن و ديگه هر گز نبينيم

نگاه سوم
به درياي نگاهت که مي زدم
غرق شده بودم در بُن لبهاي تو
گر نبود تارهاي آهنگ دار مژه ات
به ريسمان ابروانت هميشه حلقه ميزدم

سجده گاه
اگر چه آهوان ميرمند از دام صياد عشق
بگو به کجا گسترده اي دامت که صيدت شوم
من در دفتر عاشقان هزاران اسم نوشته ام
اما دلم به اسم تو فقط سجده مي کند

عاشق نافرجامي که دوباره عاشق شد
روزگار بر ورق دفتر ما
همچنان مي نوشت نام سياه اختر ما
چرخ گردون با همه مستي خود
دَوَران در کشش هستي خود
مژده روشني دل خاصه عشاقي بود
سايه سبز درختان بلند
در تجسم جمال باقي بود
سهم شبگرد سگ چوپانان
به نواي کوچک سازي بود
و ستاره دل منظومان
سنگ تر از سنگ شده بود
نه به زيبايي گل معنا داشت
نه به اوصاف بدل رنگ شده بود
گاهي ابري آسمان نمک به زخمش مي زد
ولي افسوس جهان دشمن او
به زره آماده جنگ شده بود
در چنين حال و هوايي بودم
که قدم از سر کويي آمد
اولش در طپش خنديدن
بي گمان زود گذر در ديدن
گرچه در چهرة او شوق هوس نازي بود
منتهي گفت هوس ، دزد دقل بازي است
مثل ايام کهن شورش يکباره قلب
گرمي پيکره ام را گرفت موج تب
به خيالم مه باراني نيک زيبايي
چند روزي در ميان دل صحراي دلم مي کند ديبايي
سپري شد دوان ايّامي چند
باز گردد تلخي دوباره از شيريني قند
شب شد و در بستر بي خوابي ماند
صبح پديد آمد و در بي تابي ماند
ظهر آن روز که ميان دل و احساس غوغايي بود
تازه فهميد که دلم تنگ شده چشم دل آرايي بود
اين سرآغاز شدش بستر روئين ما
عطر جان بخش گلي در دل پوئيدن ما
فکر و انديشه ما چون اسير يد خال لب او
رخت بست عطش تب ما به يال تب او
من که در واژه عشق ترديدم بود
آسمان دل اين ستاره خنديدن بود
اين سرآغاز به انديشه ما غالب شد
ديده ام در هوس ديدن او طالب شد
بي حساب برد دل از اين دل ما
جگرم کند تيغ شرر بيدل ما
آسمان جلوه ترفند خودش بر من زد
قطره اين دايره را بي گمان بر هم زد
شب بخواب خوش چشمان خمار
کرد ما را در طرف ميز قمار
او به رنگين ترين احساسم
قرعه اي زد که من مي بازم
روح خورشيد که به من غم ميداد
مژده روشني يار بمن کم ميداد
آن زمان چشم به نگارنده يار تر کردم
طپش دوباره قلب بيمار خود باور کردم
سنگ محراب اگر جوهر داشت
اين چنين گنج به خود گوهر داشت
بعد از اين چشم خودم را بدر ميدوزم
در کنار پيکر شمع منم مي سوزم
او به خواب خوش من قول و قراري دارد
صد دريغ از صبح روشن شده پاي فراري دارد
گفته بودند که ميان عشق ميايد مشگل
پاي عاشق به زنجير بماند در گِل
راه عاشقي چه تصوير مه آساني بود
کوچه سبز دلم هميشه باراني بود
نکند ترکه مجنون مرا بي خود کرد
سنگ الماسي که ليلي به من قولش داد
هر چه بود پاره احساس تنم بي خود کرد
داوري مي جويم که قدم از دل من واکند
به عدالت مرصيه عشق مرا تا کند
رفته است او به ديار مرقد پاکاني
که دخيل بت ايام کند پيکره ناکامي
انتظار گل شب بو برايم خاليست
تحفه اين فرج از او برايم کافيست
من تمام حس و احسام را نذر چشمان خُماري کردم
گر چه در پهنه دنيا به حماقت قُماري کردم
منتهي اين همان خواهش چشمانم بود
آنچه از غمکده دل فرو ريخت يادم بود
آخرين فرصت اين دل همانيست که گفت
گر که او نهي کند
تا قيامت بياد لب جان سوزش خواهم خفت

پيمان مصيبت با عرشيان
مادري نامش بنام فاطمه
با خدايش مي کند اين معامله
رب حقش گفت بدو با ادعا
بهترين مرد عرب هست مرتضي
همسرت را مي گزينم من علي
تا ابد قبل از نماز گويند ولي
لاکن از جور ستم پُر مي شوي
در سراي عرش ما دُر مي شوي
ما محمد را نبي خود اباي تو کنيم
جان شيرينش به گفتاري فداي تو کنيم
بعد از آن فرزند نيکويت دهيم
در ازاي روز عاشورا مينويت دهيم
من حسن را در جمال يوسفان خود کنم
سوزش زهري درون پيکر هُدهُد کنم
با حسين عاشق نمايي مي کنم
ليک در روز موعد هر چه خواهي مي کنم
دختري با نام زينب ميدهم ارزانيت
مونست گردد در اين غم خواريت
معامله با من تمام است گو اگر حرفي بماند
فاطمه گفتا قبول ليک شرطي بماند
شوي خود فرزند خود هستي و هر چه داده اي
خود فداي جام زرينت که ايمان داده اي
ليگ اگر اذنم دهي گفتار کوتاهي بجا
مادري هستم توان اين همه رنج و عزا
اقتضاي سن من خارج به اين ماتم سراست
در جواني گر اگر خاکم کنند خاکم رواست
من نبينم داغ شويم هم نبينم داغ فرزند نيکو زاده ام
گو ملک آيد بسويم در مرگ خود آماده ام
منعقد گرديد قرار رب حق با فاطمه
دختر بنت رسول با کبريا شد خاتمه

مسافر باد
در کلام عشق شرط احساس دگر شرطيست
ميان آدمي فقط اين نکته را فرقيست
گر تراود از لبانت نکته اي از شعر
سخن کمتر نبايد گفت که حس آدمي کم نيست
دريغ از آن که مادر مکتب عشّاق رديم
به هر سوباد خيزد گوييم عشق آن سمتيست

طلاق
اي عزيز جان من عهدي که با من کرده اي را پس بده
خاطرات کوچکم در لا به لاي بي کسي را پس بده
خود ببين افسرده ام بازي قهر و ناز نکن
گر نخواهي راه گورستان روم خاک دلم را پس بده
سنگ دل بر من زدي سنگ دلم را وا مکن
با چنين آرامشي قفل و کليد خانه ام را پس بده

املاي عشق
زنگ تفريمون تموم شد حالا زنگ امتحانه
هر چي که بلند نبوديم نميشه گرفت بهانه
بالاي ورق نوشتم اسممو کنار اسمت
تا سفيد نديم معلم ورقهاي عاشقانه
اگه درس اين کلاسو به جوابش نرسيديم
عکس چشماتو کشيدم تو ورق دانه به دانه
کي مي خواد نمره عشق و تو ورق برام بخونه
اگه بيست کمتر بگيرم معني عشق و ندونه
همه در حال تقلب زير دست هم مي خوندند
من تو رو نگاه مي کردم ديدم ابروهات کمونه
پائين ورق نوشتم که دوست دارم هميشه
هزار آفرين بگيرم ديگه هيچ حرفي نمونه

عشق واقعي
تيشه فرهاد که کوه را شکست
سنگ دل آن بر رخ ليلي نشست
صد همه دروازه اگر شد پديد
پنجره عشق و محبت به حريفان ببست
شوري اگر هست از آن گفتني
بندِ دل آندوست که نتوان گسست

کربلائيان
به شاخ تمام شاخه داران قسم
به تَرک همه ترکه ساران قسم
به موج و به زنجير و قفل و کلين
به خورشيد و مهر تابان قسم
به روز ازل تا به آخرين عهدمان
به آهوي چشم مستان قسم
به شب و روز و سحرگاهمان
به يال زر و زرنگاران قسم
به دست بلند روزگار
به عهد و وفاي وفاداران قسم
به هستي دو عالم سرنوشت
به خط کمان کمانداران قسم
به اشک تب خال دوست
به شمشير بران ياران قسم
به آن چشم سيراب ز خون
به زخم دل اشک باران قسم
به دست بريده به خط سبز عشق
به درياي مواج شيران قسم
به آن يکه در تبعيد زمان
به عزم شهيدان کربلايان قسم
به برج رتيل عقرب و آن قمر
به عرش دل تاريخ حوران قسم
قسم بر تمام عهد و ميثاقمان
به عشق بت اين خدايان قسم
که در طول اين و ان زمان
نگرديد پديد تشنه از روزه داران قسم

دل کندن از دريا
دوست دارم تنهاي تنها باشم باورت ميشه
پر بکشم تو آسمون مثل کبوترا باشم باورت ميشه
سفرمو جدا کنم اسير سفره اي نشم
از همه آرزوها سوا باشم باورت ميشه
نه دلي رو بشکنم کسي دلم رو نشکنه
نه تو بندِ دلک شما باشم باورت ميشه
اسير دلي نشم کسي اسير من نشه
روز و شب منتظر خدا باشم باورت ميشه
نون و خرما و پنيري بخورم شکر بکنم
براي سلامتي دعا کنم باورت مي شه
از همه مال و منال و اين چيزا دل بکنم
ساده و پاک و دور از گناه باشم باورت ميشه
قلم و دفتري و چند کتاب معمولي
کل اثاث ما باشه باورت ميشه
روزارو دعا کنم دون محبت بچينم
رفيق و يار همه شبا باشم باورت ميشه
دوست دارم طبيعت خدا رو من حس بکنم
گوش بدم و بي صدا باشم باورت ميشه
دوست دارم کسي ديگه منو تو خوايش نبينه
مرد رويايي يک نگاه باشم باورت ميشه
نه صداي دردي رو بشنومش نه براي کسي دردي بگم
عاري از تمام اين دردا باشم باورت ميشه
کسي رو ياد نکنم کسي بيادم نباشه
تو کتاب بچه ها پري قصه ها باشم باورن ميشه
يه حصير معمولي زير انداز خوابم باشه
چه لزومي که حتماً آقا باشم باورت ميشه
دوست دارم خاک بشم خاک قبولم بکنه
باعث رويش يک گياه بشم باورت ميشه

مرگ همدم
چه زيبا بود آنشب که در کنارم بودي
و آسمان نور افشاني مي کرد
و آنگاه که ميخنديدي
خنده ات رهگذر شهابي مي شد
و تو مي گفتي
که سخنت شور محفل ما بود
افسوس که رفتي
سپيدي روز قهر آسمان بود
گر بيايي دوباره امشب
در بن گيسوي بلندت
نهان شوم
تا روشني نتواند تو را بربايد
و هميشه در عمق گيسويت مي آسايم
تا هميشه برايم شب بماند

گل بازي
باغ آرزو کدومه که مي خوام گلي بچينم
شاخه قشنگ اونو توي هر دو دست بگيرم
ميون گلاي رنگي اونيکه رنگ نگاته
بزنم پيوند به چشمات که ديگه هيچ وقت نميرم

اسير شيطان
چرا نمي گذاري عبور کنم از راهي
بگو اي پليد از من عاصي دگر چه مي خواهي
منيکه تمام عمر به حرف تو کرده ام
دگر بگذار که برون کنم خود از تباهي
از بي خردي رخنه کردي در دلم بي حساب
ندانسته بودم که در سرم رفته اينچنين کلاهي
خالفم را فروخته بودم به همين دو روز دنيايم
حال دانم که نمي ارزد همه آن به پر کلاهي
اگر بگذرد عمرم اينچنين در چنگ تو
داده ام تاوان دنياي خرابم همچين بهايي
مگر که او دستم بگيرد از اين منجلاب
و گر نه اي ابليس از چاله مرا کني در چاهي
لعنت بر آنکس که مرا با تو کرد آشنا
آتش ترا مبادله کردم با قرص ماهي

دوستت دارم
تو کتاب شعرم اسمي برات گذاشتم
روي بال گلها اشک چشات و کاشتم
جلد اين کتابم عکس تو رو مي زارم
که نگاهش کنم تو رو هميشه دارم
اگه قابل باشم گيره موهات بشم
اينجوري هميشه مي تونم باهات باشم
اگه دوستم داري حلقه تو دستم شم
داخل انگشت به سادگي رد مي شم
اينارو نمي خوام بزارنگات کنم من
اينو از من نگير خودمو فدات کنم من
توي آغوشم باش رو بال ابرا برم
اين مسير عشق و مي خوام که تنها برم
عکس اون چشات و تو خواب و رويا ديدم
صدف دلتو تو آب دريا ديدم
نکنه بي خودي دلم رو راضي کني
با اين احساس من نکنه بازي کني
يادته که موهات اون روز پريشون شدش
دل نازک من يکدفعه افشون شدش
تو قشنگي نازي مثل گل شقايق
اگه عاشق مي خواي خودم ميشم يه عاشق

در انتظار مولود عشق
باز شکست دلم
به تقاضاي نا فرجام ديگري
باز نشست به سينه غمي
به تمناي دام ديگري
باز به جنون کشيد احساس لبم را
به طراوت گلي ز داغ شبنمي
باز سکوت سايبان دلهره ام گشته
به کلمات شيواي همدمي
باز بي ترانه از ني شکسته ام غم مي چکد
به بلور سينه رخسار دلبري
باز حصار يأسي به بند کشيد مرا
به جلوه يادگار حلقه چشم نوبري
باز شمع من در پياله خون ميسوزد
به زخم گلوي خنجري
باز پلکم مرا بخواب ميبرد
به آغوش فرداي بهتري

جلوه گاه يک بيشه
هوا مه آلود است
بيشه پر از دود است
پرنده خوش خوان
در هوس رود است
ستاره نا پيداست
قوس قزح شيداست
آهوي خسته جان
آواره بي معوي ست
مسافر غلطان
نسيم يک بادي
شريک نامردان
کوير چه خاموش است
ستاره بي هوش است
فانوس دريابان
آويز و درپوش است
طبيعت زيبا
در دم آغوش است

پرسش و پاسخ
پرسشي کرد فاضلي يابندة اين راز کيست
هر کسي پاسخ دهد نمره آن مي شود بيست
چون به هر کس با محبت مهر خود کردي بها
در عوض آن کس که لطفي مي کند شرطش به چيست
در جواب گفتم محبت چون کني بر مردمان
جز بلا چيزي نخواهي ديد تاوان آن
من يقين دارم جواب خوبي با شرّي دهند
هر چه را با مردي تو کردي با نامردي دهند
گفت استاد مرحبا صد آفرين صد مرحبا
اين همان چيزيست که بايد مي گفتي به ما

يار فضايي
اي يار آسموني چرا توي زميني
آمده اي به اينجا زجر مرا مي بيني
در حال خود که بودم از خويش خود گذشتم
مگر بتوچه کردم مرا ببند کشيدي
دست به کمان بردي تيري زدي به قلبم
اگر هدف قلبم بود به آرزوت رسيدي
زلفت بباد دادي دادي مرا ببادت
قصدت چه بود عزيزم آه از دلم بگيري
با اين حال درمانده بيا به آغوش من
تا حال احتضارم به چشم خود نبيني

درد دل شاعر
شايد انگار با کوله بار غصه ها م تنها باشم اينجوري بهتره
کسي رو راه ندم تو غُصه هام اشک تمساح بريزند اينجوري بهتره
مثل شمع ذوب بشم خاکسترم توي هوا غبار بشه
هيچ اثري از من توي شمعدوني کنار آينه نباشه اينجوري بهتره
تو بيابوني باشم يه سايه بون چتر بي منتي رو سايه کنه
وقتي هم شب که مياد مونس و همدمم باشه اينجوري بهتره
اگه که قرار باشه براي رسيدن به آرزوم ديگري قربوني بشه
جاي اسماعيل باشم براي ذبح قربوني بشم اينجوري بهتره
نميدونم باور داريد تو زندگيم سعي کردم دل کسي رو نشکنم
در عوض دل خودم مثل بلور خورد بشه اينجوري بهتره
نمي خوام نردبون ترقي رو رو آدما سوار کنم
اگه پله ترقي همه آدما باشم اينجوري بهتره
وقتي انساني رو مي بينم که از نعمت سلامتي دور مونده
خودمو صحيح و سالم مي بينم شاکر خدا هم باشيم اينجوري بهتره
دستهاي سردي اگر راه بلد ندونم کاريهاست
کاري که فايده نداره نکنيم اينجوري بهتره
شيريني و کيک آشتي کنون و مي خوريم
اگه از اول اون قهري نباشه اينجوري بهتره
سر چهار راه زندگي چراغ ، قرمزم باشه تو رد مي شي
ميگم اگر يکبار هم منتظر چراغ سبز بموني اينجوري بهتره

ختم کلام
با گوش خود شنيدي دردي که از دلم بود
ساز شکسته ما زينت محفلم بود
با لب خشکيده ام آب طلب نکردم
در هوس بي کسي داغي که بر لبم بود
دوخته بودم لبم بر نيارد سخن
تاب بياورد دل آنچه که بر سرم بود
گونه تب دار خويش سُرخ نموده بودم
کبودي جسم من سياهي تنم بود
شکستن دلم را هزار بار نوشتم
هميشه تکرار غم سر مشق دفترم بود
ساز موافق نبود تار دلم وا کنم
بال پريدن من پَر پَر ، پَرپَرم بود
کتاب دلنامه را دل زمن طلب کرد
خط نگارش شده تقصير اين قلم بود

بار الهي
براي ديدن تو هديه نداشتم بيارم
نامه هاي عاشقي برات نداشتم بيارم
دست خالي سوار اسب سياهي که شدم
دلِ پاک و مهربوني که نداشتم بيارم
با روي سياه تر از شب سياه
جا نمازِ قبله گاهي که نداشتم بيارم

يادگاري
اگر از درخت غمناک بم خوشه بچيني
بي گمان در خط اين خال بخود توشه بگيري
نگذار راز غم من بخاک شب غربت بميرد
مردي آنست که در عمق مي و ميکده تو گوشه بگيري
استوار آنکس که در اوج مرارت
به کف آورد در نکوهش سعادت


ابـتـدا                        تمــاس بـا مــا                        بــازگشــت
Logo
    خــانـه مـعــرفـينـامـه دلــنـامـه يـك دلــنـامـه دو تمــاس بـا مـا

استفاده از مطالب اين وب سايت با ذكر منبع مجـاز است.
©
3 3 3
123
شركت شبكه نگاه