Noori-Delnameh.com امروز دلنـامـه را به عـلـاقـه‌هـا اضـافـه كنيد
    خــانـه مـعــرفـينـامـه دلــنـامـه يـك دلــنـامـه دو تمــاس بـا مـا
Delnameh 1 دلــنــامـــه يــك                                                             نـسـخـه قــابل چــاپ

عشق را بايد يافت عشق را بايد ديد
در گزند خار گل عشق را بايد چيد
شور عشق ما را به سرحد جنون آورده است
يك كلام تازه اي از دفتر عشق بايد شنيد
دفتر عشق را ورق زن تا به احساسم رسي
از غزل از مثنوي عشق با شعر سپيد


قدرت شعر
من اگه تموم شعرام مثل مشق بچه ها خط بخورند
دوباره شعر ميگجم حتي اگه تهمت بي ربط بخورند
شعر همه عشق منه درمون روح و جسممه
عشقمو ازم نگير اين آخرين چيز منه
تب بالاي دلم هيچ جوري درمون نداره
يه غزل برام بخون كه اين غزل مال منه
اگه سنگ آسمون رو سنگ ما بند نميشه
شايد اين ديوار خشتي جاي قالب تنه
شعرمو از من نگير مي خوام باهاش پا بگيرم
يه نشون ساده اي از قول فردا بگير
شايد اشكام بريزن اين كاغذا طلا بشن
يا اگه لطفي بشه لايق يك نگاه بشن

بشنويد از من كه من راوي ز اخبار دلم
آنچه خواهد گفت زبان آنوقت بداني مشكلم
چون اسيرم عاشقم ديوانه ي روي زمينم
اين سه نكته را بخواني خود شوي آگه ز اعماق دلم

من از شعر و غزل يا مثنوي از شعر نو آنقدر نمي دانم
قصيده يا دو بيتي يا رباعي از نثر نو آنقدر نمي دانم
شگفت آنست قلم در دل مرا همواره مي خواند
ولي افسوس كه از افعال و فاعلهاي اين ابيات آنقدر نمي دانم
نگارش كردن و خواندن مزين چون فقط نام بزرگانست
حقيري را چون من در اين در اين وادي بجز ديوانه اي چيزي نمي دانم
نه استادي نه تدبيري نه پندي و نه پند گيري
شرار عشق كي در سر كه مجهولست و من آنقدر نمي دانم
صداي اين همه ابيات مجالش را گريزان است
شود موزون كه بي وزن است و من آنقدر نميدانم
جان موجي كه افكارم مرا از خود رهانيده
اگرچه مرهمي باشد دريغ از آن كه من آنقدر نمي دانم
بسازم قطعه اي از رنگ احساسم برنگ شبنم گلها
ملامتگر نباشي تو ، بضاعت در توان اينست ، كه من بيشتر نميدانم

گمراهي
نمي دهد شكوفه بهار سبز دلها
خويش كه گم كرده ام نمي شوم هويدا
شهر به شهر گشته ام كوي به كوي رفته ام
عمق درون رخنه نيست شود كه پيدا
شرارت آتشم شعله به اعلا رسيد
ترسم كه مجنون شوم بدست مرغ شيدا
ردي به خاك زمين اثر نهاده اما
ديده ناباورم مرا ز او كرد جدا
تركش باران مست گذر به انديشه كرد
دست شريكي دگر كرده مرا هم فدا
چهره بيدارگان خفته مرا دم نزد
خموشي عاقلان مرا نكرد يك صدا
مانده بسي بي سلاح دركمين گاه عشق
دامي گذر ميكند دم به دم و في البدا
شفاعتم ميكند با اين همه و هميان
آتش دل مي زند پيكرده ام را ندا
اگرچه دانم دعا ره گذر ديدن است
پرده اسرار آن فقط يكيست آن خدا

تجلي نور
سودائي عشقم من ما را چه ميازاري
بركن زجانم دل گركه نميازاري
آن خال كه برلب بود هوشم زسرم برده
صد سجده ترا بايست حقا كه سزاواري
تاريكي شبها هم از زلف تو پيدا شد
جز ت نگزينم يار دانم كه وفاداري
رخسار ترا ديدم در پهنه ي يك ابري
ابري كه مه آلود است باراني مگر داري
آشفته جمالي را رو سوي تو آوردند
هوشيار كني مجنوي حكمت به چه مي داري
ليلايي و من مجنون افسانه زتو گويم
زينت تو را باشد زيبنده هركاري
تسخير تو گرديده جمله همه ي عالم
ناهيد بدور شمس بازي ده سياري
نقاش به تصويري درچهره ي يك قابي
نقشي به اشجارت با گل عشوه مي باري
صوفي تو را جويد هردم كه كند ياهو
صافي به تو برگيرد در طالع بيماري
عالم زتو مي گويد در وادي اين علمش
ساقي به تو مي بيند در آئينه جانداري
منشور شعاع تو در گستره ي عمر است
عمري دگر خاموش در بستر بيداري
اي واي اگر بر من هر دم نكنم يادت
ياد كتبي محفوظ روشن گر اسراي

تغييرمرام
گر بخواهي منو پيدا بكني من نيستم
مي شناسي مرا آنچه كه بودم دگر نيستم
منضبط غرق صفا دشمن نااهليها
سركشي مي كنم اكنون دگر اهل تعارف نيستم
عهد و پيمان وفا من نشكستم همه مي دانند
آنكه بشكست بپرسيد چرا اهل وفا من نيستم
زندگي دامنه ي كوه جوانمرديهاست
كو جوانمرد كه دگر من ‏، جوانمرد نيستم
صحبت از مردي و مردانگي هم فلسفه ي مكتوب است
غيرت مرد فقط در كتب است شاهد مردي نيستم
يادتان هست كه يك لاخ زمو ضامن گفتاري بود
خرمني از مو اگر باشد ايمن زگفتاري كسي من نيستم
ال عجب صاحب سيماي خدايان نتوان گفت كه كيست
هردو سر قافله بازنده شدند بازنده تنها من نيستم
اين رخ آن چهره ي يابنده ديدارت نيست
بنگر به چهره ا حدس بزن من كيستم

عشقي در يأس
قبله اي از عشق شده روشن در وجودم يكبار دگر
رخت ست غم تنهايي در سكوتم يكبار دگر
سبزه ها همه سبزند غنچه ها بشكفته اند
سروها خوش قامتند در طلوع خورشيد يكبار دگر
مي گريزم از همه آلام و درد و غصه ها
غصه ها قصه شدند در كتاب عشق يكبار دگر
مي فروشم فخر را تاوان هر يك بوسه اي
بوسه ها شيرين تر از جانست بنگر يكبار دگر
شربت لعل لبت شيرين تر از رنگينه ها
گوشه ي دل مي برم در آستان درگه ات يكبار دگر
سوزش آتش درون دل يك افسانه بود
سرخي لبها آتش زده بر پيكرم يكبار دگر
شور و پيمان حقيقي جاودان عمر است كه رفت
باز ايد يك دو روز از عمر بگذشته يكبار دگر
گر كه معمار مي سرايد جامه ي تلخ وداع بر پيكرم
گو بسازد آدمي نو در ديار عشق يكبار دگر

طبيعت خداوندي
داره بارون مي باره ابرا دارن خالي ميشن
بركه ها حالم اومدن بازي مرغابي ميشن
چلچله رو شاخه ها آواز موندن سر ميده
گلهاي قد كشيده مسافر پري دريايي ميشن
كرمهاي خاكي حالا سر از زمين در ميارن
نوبت پروانه هاست سايه هاي آفتابي ميشن
توي اين رنگدونه ها ‌آبي برام جدا كنيد
رنگ خورشيد بزنيم آبي انابي ميشن
خورشيد و وداع كنيم تا كه ستاره ها بيان
روي بوم نقاشي يكشب رويايي ميشن
مي خوام امشب و برات ستاره بارونش كنم
يه شهاب گذر كنه ظلمت شب تابي ميشن
اگه ماه رو بياريم يه جاي خوب بهش بديم
قرص كامل ميكشم بقيه مهتابي ميشن
توي آسمون نگاه ستاره چشمك ميزنه
انگاري هم ناله كرمهاي شب تابي ميشن
جلوه ي شب و سحر روز و غروب جلوه ي زيباي خداست
اين طبيعت قشنگ مسند يكتايي مي شن

سرود عشق
بيا عشقت بكن جاري كه در قاب دو چشمانم ترا بينم
محقر ساز ملائك را ز ابليسان گذر يابم ترا بينم
تعلقهاي دنيايي چنان خوار و زبونش كن
شوم كوري كه بينايي ز تو يابم ترا بينم
زافكار كريه خود هجوم دگري آغازي
كه آغازش بنام تو چو در خاكم ترا بينم
شرارت را ز اعمالم طنين صوت تو بر سر
كه اصوات دگر خاموش ز هركارم ترا بينم
بي اي منتهاي عشق حديث ناله هايم شو
مگر مرهم شوي در حال بيمارم ترا بينم
چو دامن مي كشي خوبان بدان را هم بدامن كش
به رسم جمله بدكاران به شب آيم ترا بينم
اسري را در اين دنيا همان پيكار نفسانيست
اسير چشم خود گردان كه مي خواهم ترا بينم
پريشاني و گمراهي در اين عالم بجز راه شياطين نيست
بيا در وادي مستان كه از مي گوهري سازم ترا بينم
چراغ مرده دل را چه وقتش ميكني روشن
ضعيفي را چو من بر خويش دست يابم ترا بينم
اگر با چشم اشك آلود گمان دل بتو بندم
برقصان در حباب اشك هايم نغمه اي سازم ترا بينم
بتان را صيقلي كردند كه خود در آن كنند پيدا
تو اي ساده ترين بتها مزين به نمايانم ترا بينم
اگر عاشقي كني ما را بدرد عاشقان سوزيم
نگاهم بر تو مي بندم كوير اندر بيابانم ترا بينم
دلم در سايه هاي تو تب خورشيد را حس كرد
تنم بنگر كه مي سوزد در تب و تابم ترا بينم
بيا در مجمر نورت مرا مجذوب خود گردان
كه پيشاني خود در خاك مي سايم ترا بينم
مريض درد خود گردانكه درمانم قيام عشق
دلم رنگين تر از طاووس به از جانم ترا بينم
مرا از خود بگير اي دوست رهايم كن از اين پيله
كه از ابريشم خالص معاد عشق مي بافم ترا بينم
از اين دنيا گذارم دي كه آئينه ها بينم
حريم بي نهايت را كه دريادم ترا بينم
تو مي داني كه من عاجزترين قرباني رحمم
بما هم گوشه ي چشمي تو اي منظور رحمانم ترا بينم
مگر چشمان نالانم گواه بهتر از دل نيست
دلم مشكن كه با باران چشمانم ترا بينم
سحرگاهان نماد عشق اگر سجاده رنگين است
طلوع ديگري بنما رخت قوس و قزح سازم ترا بينم

سعادت نگارش
گر كه عالم نيم و از علم بدور افتاده ام
ساده ميگويم سخن اي دل به شور افتاده ام
از تو ميگويم دريغ حاشا كه الكن مي نهم
برورق آنچه قلم خود مي رود با چشم كور افتاده ام
واي برچشمان گريانم مرا هر دم ملامت ميكند
اي قم بنويس خود براين ورق در دام نور افتاده ام
آن تجلي گاه هريابنده اي كانون توفيق است و بس
من به بيراهه زدم وز شور عشق دور افتاده ام
گركه ميدانم مرا لايق به گفتار مزين نيستي
ليك چون عشقت بسردارم به تور افتاده ام
اين تن و اندام بي روحم مرا از خود مسخر ميكند
گرندارد حركتي گويي به گور افتاده ام
يارب اين تنهائيم تنها گواه من شده
درخودم محبوسم وانگار چو مور افتاده ام

محبت و دوستي
بزاريد گريه كنم گريه منو شفا ميده
ميشكنه غرورم و سينمو خوب جلا ميده
بزاريد تا ميتونم غزل براتون بخونم
يه غزل يا شعر نو قلب منو صفا ميده
بزاريد تو آسمون رنگ خدا رو ببينم
اگه خوب نگاه كنيد داره بمن ندا ميده
بزاريد صداش كنم تا كه صدامو بشنوه
آخه من خوب ميدونم كه گوش به اين صدا ميده
بزاريد با رنگ خوب دوستها جون بگيريم
اجر اين كار قشنگ و مدونم خدا ميده
بزاريد قناريها تولونشون بزرگ بشند
شور خوب زندگي بويي كه تو هوا ميده
بزاريد طلوع خورشيد شب از ياد شقايق ببره
باز بشه غنچه هاشون صفائي كه گلا ميده
بزاريد دستاي گرم خدا رو حس بكنيم
بخونيم نماز عشق تو قبله رونما ميده
بزاريد تو دامن مهربوني به آهو بچه آب بديم
لب خشكيده ديدن نشوني جفا ميده
بزاريد مرغابيها تو بركه ها آروم باشند
نكنه سنگ بزني سنگي دل بلا ميده
بزاريد اسبامونم توي دشتهاي سبز بمونند
كرم و مردونگي از غيرت شما ميده
بزاريد پيام آخر دلو رو شبنم گل بزارم
تموم زندگي مون سايه اي ازم گناه ميده
بزاريد مهربوني جاي بدي رو توي قلبا بگيره
اين تنها حسي كه هديه بما خدا ميده

تك يافته
چو از قله فتادم برزمين ياران رفتند
همان گونه مرا با خود رها كردند و رفتند
چراغ دل كه شد خاموش آنگه
سياهيها بماند و سپيديها رفتند
ستاره ي من اندر شب تاريك گم شد
كواكب جملگي باهم وداع كردند و رفتند
چمنزارم بدشت ارغوان بيهوده خشكيد
كه خشكان برگ برجاي و سبزيها رفتند
زآبي آسمان هم دگر رنگي نمانده
كه ابرهايش بي باد و باران رفتند
به درياي وجودم ماهيان جان مي سپارند
كه رود دل همي خالي ه درياها رفتند
اگر يك لاله هم در كوه شكوفا بود
فقط كوهي زخار و همه گلها رفتند
و اينك كه ميان خارها گلي برويد
بدست حادثه چون ميش از بيم گرگان رفتند

درمانده
درطواف شمع من پروانه اي پيدا كنيد
مأمني گم كرده دارم خانه اي پيدا كنيد
مروم من پا به پاي مركب اين عاشقان
كنج اين ويرانه ام كاشانه اي پيدا كنيد
درصف دلشدگان دل بتو دادم اي صنم
مانده ام در گل بيا درمانده اي پيدا كنيد
مكيده جاي من پيرخراباتست و حال
برنماز عشق من سجاده اي پيدا كنيد
نغمه ي بلبل چرا بانگ ملولي ميدهد
سجه ي در دانه ام دلداده اي پيدا كنيد
شور عشق تو مرا مجنون و صرا گرد كرد
خنده ي ليلي شكست ويرانه اي پيدا كنيد

عشق گمشده
بيا بنگر كه بازي فلك با ما چه كرده
بجاي عاشقي آن يار ديرينه ما را رها كرده
گلايه از كجا گويم لبان خشكيده است اي دوست
دريغا آن كه از ميخانه هم ما را جدا كرده
صداي آن غريب خسته را بشينده اي يا نه
كه از لاي درختان خدا ما را صدا كرده
مگر از خاطرت بردي كه او هم روزگاري
به كردارش عمل كرد و به گفتارش وفا كرده
نداي گريه ي خاموش او آتش بپا كرده
كه از آن حزن و اندوهش بجان ما جفا كرده
كبوترهاي عاشق را صدا كن اي سبك بال
كه لانه در ته گودال اين چاه بلا كرده
نميدانم كه اقبالش كجا خواهد رسيد آخر
ولي دانم كه و گويي توكل برخدا كرده

فرج امام زمان
درانتظار رويت جانم به لب رسيده
از كودكي به پيري پشتم دگر خميده
قابل اگر بداني به وعده ات وفا كن
طاقت دگر نمانده منتظران صدا كن
پيران دگر برفتند دردا نديده رويت
درآرزو بمردند دستي كشند به مويت
منتظر تو هستيم تا در دل بگوئيم
عادل مگر به غيرت ديگر كجا بجوئيم
در طول عمر هر سال شعبان آذين بنديم
تا كه رويت ببينم بر دشمنان بخندم
بر دست كوچك من امشب دعا بگردان
شايد تفضلي شد بر كوچكان ز مردان
منتظران صدا كن تا ثور عشق بيني
تا انتقام ياران از دشمنان بگيري
چشمان خسته خود برهم دري نبندم
با يك اشاره تو با ناكسان بجنگم

پيمان شكن
بردل افكنده اي شوري كه آن را من نمي باشم سزا
بگذر از درمان من حاجت نمي گردد روا
گرتو لطفم ميكني من ناسپاسي ميكنم
سفره اي گسترده اي حق ناشناسي ميكنم
روسياهم گو چه ميخواهي كه آنقدر پافشاري ميكني
درميان عارفان و سالكان ما هم نشاني ميكني
من ز رفتار بدم شرمنده و دلخسته ام
توبه را يكبار نه صد بار هم بشكسته ام
در وجودم مانده ام چيزي تو پيدا كرده اي
حال رسوايي امروز دلخوش بفردا كرده اي
من همان نابنده ي ياغي ز فرمان توام
در گنه كاري اسير نفس خود در بند زندان توام
صد دريغ از لطف حقي بجا ناورده است
در خم يك پيچ و تاب زندگاني مانده است
هرچه در خود من گذر كردم نشد خود باورم
حال بگو با چه حيايي رو كنم بر داورم
كنج ميخانه بحال خويشتن مويه مي كنم
حلقه ي جامم گنه كاري از آن دونه ميكنم
قطره هاي اشك در ديدگان با هم تباني ميكنند
در درون مردمك از بس خجل خود را نهاني ميكنند
برمزار عشق از جان من ديوانه يك شمعي بساز
دين خود بازنده بوديم حال دگر جانم بباز

قدس
مثل يك صدا ميمونم گم شدم تو گريه هامون
فرصت خنده ندارم وقتي باز ميشه لبامون
مثل يك هوا ميمونم كه ميخواد آروم بگيره
پشت اين حصار قلعه تو رو از خدا بگيره
مثل يك اميد بودن توي قلب سنگ مي مونم
مثل اشكي تو چشماتم براتو آواز ميخونم
مثل يك دل بزرگم توي سايه هاي ترديد
دل به راه خود ميرتش وقتي اون لبات ميخنديد
مثل يك غروب خورشيد پشت ابراي سپيدم
شب و از ستاره دزديد وقتي از راه مي رسيدم
مثل يك هواي سردم تو اتاقاي خيالي
وقتي از درمي رسيدي خبر خوشي بياري
مثل يك ساز قديمي كه داره كوك ميشه امروز
با صداي خواستن تو دل من جون ميده امروز
مثل دريا مثل كوهم مثل يك شاخه پربار
زير پا له ميشم امروز مثل يك هرزه ي بيكار
مثل تو مثل شب و روز تو سياهي نگاتم
مثل يك كلام تازه پشت ديوار صداتم
مثل يك گل تو مرداب ريشه ي خشكيده دارم
مثل يك خزون ديگه برگهاي تكيده دارم
راه خالي راه بودن راهي كه مي خواد مسافر
طي كنه تو آرزوهاش توي يك شهر مجاور
ولي من همسفر تو توي اين دشت غريبم
براي آزادي قدس حتي حاضرم بميرم
بيا تا حلقه كنيم دستامونو تو دستاي هم
تل خاكي بسازيم از دشمنا با مشتاي هم

نجابت
من بدنياي قشنگت نميخوام پا بگذارم
نميخوام مثل شقايق يك گل تنها بكارم
اگه كه قرار به اين بود تا آخر تنها بمونم
مي مونم تنها و ليكن بي ياد تو نمي مونم
تو كه آنقدر لطيفي به لطافت يه شبنم
وقتي با تو مي نشينم باز فراموشم ميشه غم
ساده اي ساده ي ساده بدون نقش و نگاري
توي قاب با تو ميمونم با يه عكس يادگاري
تو كلام مهربونت يه صداقت قشنگ بود
با سكوت بي تو بودن دل من هميشه تنگ بود
تو صداقت تو چشمات مي تونم قسم ببندم
يه دروغ از تو شنيدم قصد دارم بهش بخندم
تشنگي لب گلها اگه با بارون ميشه سير
لب تو مستي گلهاست گلارو نخواي كني پير
توي بيداري اگر من حرمت تو رو ندارم
لااقل تو خواب و رويا رو لبت نقطه ميزارم
اگه ديدن تو تنها توي خواب برام ميمونه
مي خوابم تا آخر عمر تا دلم آروم بمونه
دوست دارم دنياي زيبا واسه تو يه بازي باشه
حاضرم قربوني باشم كه دل تو راضي باشه
جلوه ي زلف تو پيداست زير پارچه ي حجابت
رخ زيباي تو شيداست حتي با بند و نقابت
بهترين دعاي شبهام بخدا خوشبختي توست
اگرم سهمي ندارم شايد اين نيك بختي توست

دور شدن از خدا
واسه لبخند رو لبهات روز و شب دعا ميخونم
توي محراب تو عشقت تا سحر بيدار ميمونم
كه تو برگردي كنارم بي تو تنهايي نباشه
جاي بودن تو روحم قلب من براتو باشه
يه مسافر تو عشقم خالي بود جاي تو انگار
تو وجود بي روح من سرم و بالا نگه دار
حالا بودن مي دونم كه بايد يه چيزي فهميد
اولش خودم رو يافتم بعد ديگه خدا رو هم ديد
خنده روز شكفتن تو ديار عاشقانم
بذر اون گلا رو امروز تو زمين دارم ميكارم
صداي ديدن معشوق تا افق راهي نمونده
كمي بيداري دواشه كسي كه نماز نخونده
با كمي دقت بيشتر ميشه كه خدا رو هم ديد
يا كه از سينه عابد صداي خدا رو بشنيد
همه ي قصه همينه كه تو از خدت جدا شي
شيطون و از خودت بروني بنده ي خوب خدا شي
اي پري قصه ي گويم قصه منو بگوئيد
توي تاريكي و ظلمت نقطه نور و بجوئيد
با نماز سر وقتش با يه كم گذشت تنها
روز ميشه راه تو ظلمت تنگ و تاريك تو شبها
بخدا راه تو اينه راهي كه گم كرده بودي
تو از اول تولد آلوده ي گناه نبودي
بزاريد جشن تو دنيا يه جايي آخه تموم شه
عمري كه خدا بما داد بي گناه بي خود حروم شه
پس بزن پرده ي شوم و نخوت و غرور بيجا
پركنيم همدلي با هم تو لامون همه يك جا

نامهري
بيا بشنو ز يك گل پندهايي
كه خودآگه شوي از دردهايي
رفيقان نا رفيقند حرمت دل را شكستند
تمام عهد و پيمان را به يكجا مي گسستند
رفيقند با تو اما ظاهر نمايند
فقط در مستي ات با تو بمانند
و گر در گودالي بدستي شد نيازي
بدان دستي ز دوستي را نيابي
فريب كس نخور همه اهل فريبند
بروز سختي ات با تو غريبند
ز اين افتاده در دام حريفان
شنو اين نكته را از فوج رندان
به يك جا دل ببند آنجا كه هركس
كنند سجده به يك قبله و آن بس
صداي درد خود را پيش او بر
كه به از آن نبوده هيچ برتر
خداي ماندگار سبحان و رحمان
كه يكرنگ است كلامش مهد قرآن
سجود و بركتت زيبنده ي اوست
همان خالق ترا بهتر ز هر دوست

فقدان تو
بعد از رفتن شقايق كي مي خواد تنها بمونه
آرزوي ديدن تو حسرتش بجا بمونه
شايد اين غروب غمگين دلمو ازم بگيره
قول ميدي هيشكي نتونه يادتو ازم بگيره
دوست دارم تو اب دريا عكس چشماتو بگيرم
تو صدف مرواريداتو يكي يك دونه بچينم

رباعيات
تعهد بروفا كردم نديدم از وفا چيزي
تعلق برصفا كردم نديدم جز جفا چيزي
اگر در عالم فاني نمي آيد بدست مردي
توكل بر خدا كردم نديدم جز خدا چيزي
*************************
هميشه آسمون به يك رنگ نمي مونه
يه روزي كبك ما هم خروس مي خونه
هميشه دل شكستن يه هنر نيست بخدا
مي دونم كه عاقبت غم تو دل ما نمي مونه
*************************
اي شمع فروزان اي كوكب اقبال
بخت خفته را وا مگذارش به اين حال
باقي به سراي خود برفت و من اسيرم
اين حال دگرگون مرا بده پرو بال
غمي دارم كه درماني ندارد
دلي دارم كه ساماني ندارد
چو گشت پژمرده اين باغ گل دل
گلي دارم كه باغباني ندارد
*************************
درمكتب عشق دل فروشان نكشند
در خانه ي مي ، مي فروشان نكشند
چون ميكده را خلوت جانم بگرفت
در باديه هم باده نوشان نكشند
*************************
ما را اگر قابل بداني و قدم برچشم گريانم نهي
مژده اش آنست كه از طاق دو چشمانم رهي
گر كه من محو تماشاي قد رعناي تو ام
چون تكدي ميكنم بي فخر و نازت دينارم دهي
صحبت از جام مي و عيش و هواي زندگيست
صحبت از عبد و عبيد و خالق و اين بندگيست
صحبت از ناز و ني و شمع و شب و دلبستگيست
صحبت از شور و نشاط و ساختن و سازندگيست
*************************
واي از اين دل چه سان بگريزم از دل
كه هرچه كرد او كرد فرياد از اين دل
همه سوز و گداز و شعله از اوست
دل عصيان زده اي واي از اين دل
*************************
گر مي شكني بشكن اما دل ما مشكن
گر شب شكني بشكن اما شب ما مشكن
اين باده كه آغشته به خون دل ماست
گر خمره شكني بشكن اما خم ما مشكن
چرا از كودكي دائم گرفتارم خدايا
دلم غمگين و خود بيحال و بيمارم خدايا
نه دستي و نه پايي و نه رنگيست بر حنايم
نمي دانم چه كردم هميشه زير بارم خدايا
*************************
الهي تويي شاهد به اعمال هر بنده كه هست
تا توانستم گرفتم زهر افتاده دست
ليك اكنون كه خود افتاده ام اينجا غريب
نيست دستي كه بگير زين آواره دست
*************************
مردي نبود آنكه نگيري ز هر افتاده دست
بازوي مروتت عصا كن بگيرد پياده دست
با خلق خدا آن بكنيد كه نيكو بود آنرا
آئين مراد است كه گيرد سواره از پياده دست
چه لذت بخش است آن لحظه كه انسان
كند كاري كه وجدانش رها گردد ز زندان
و ياري را ز هجراني به معشوقي رساند
شود سرمشق گمراه جوانان
*************************
اي كه رخسار تو همچو مه تابان دل ما را مشكن
اي كه ابروي كمندت رهرو جانان دل ما را مشكن
بيش عذابم مده آواره مرا بيش مكن
اي كه خال سيه ات قبله ي ياران دل ما را مشكن
*************************
شايد بتونم يه يه پنجره رو به خدا وا بكنم
دلمو نشون بدم عشق بدلم جا بكنم
دستهاي نيازمو سوي خدا بلند كنم
اگر شرمنده نشم زير لبي دعا كنم
نگاري را به سوي هستي عشقي نهادم
و جان را برسر يك خنده بيروح دادم
تمام صوفيان ياهو كنان مستانه رقصيدند
كه برسجاده ي خونين دل برخاك افتادم
*************************
در شب عشق تو گريانم هنوز
در شب هجر تو نالانم هنوز
اي كه يادت بردلم مانده بجا
در غم داغ تو سوزانم هنوز
*************************
بدنبال تو ميگردم هر شب نمي يابم ترا
به هر سويي و هر جايي كه رفتم نمي يابم ترا
در دلم آتش به خاكستر گرايد جان را پيدا كنيم
صاعقه تيري به سينه مي زند بازم نمي يابم ترا
سلطه عشق تو بر عمق دلم ما را به برزخ مي برد
بس كه كفرت مي سرايم ملحدي ما را به دوزخ مي برد
زهد من بيهوده بود زانكه بيره مي روم
اين بلاي جان تو ما را به مسلخ مي برد
*************************
مضطرب بودم از اينكه چكنم با گل بي خار خودم
دست تقدير فلك زمزمه اي كرد كه خود خار شد
عطر و بوي گلم از ياد رفيقان چو برفت
هجرتي شد كه از غربت يار بيمار شدم
*************************
دوباره غروب آمد و دلتنگ شدم
به وصال خم ابروي سياهي رنگ شدم
چون كه ياران دل فريبند و همه اهل ريايند
من ببوي خوش رندي و ريايي منگ شدم
با تو هنگام غروبت گل خورشيد به فرود آمده بود
درتماشاي تو اي گوهر شب دل به سجود آمده بود
جمع مشتاقان رويت همه در ذكر تو بودند
شرري بود و از آن خرمن آتش به وجود آمده بود
*************************
گنه من تو ببخش اي كه رحيم تر ز تو نيست
جرم ما بگذراي كه كريم تر ز تو نيست
دست ما سوي تو آمد به نيايش تو به از ما بپذير
كه تو معشوق مني اي كه عليم تر ز تو نيست
*************************
از خزان خود بگو دل را به آن وا داده اي
بشكن مهر سكوت كه لبانت را به آن بنهاده اي
تا كجا مي روي آخر مهلت از دست ميدهي
شايد نتوان يافت كني چو خود دلداده اي
پانزده روز از وداع من و پروانه گذشت
تو نبودي كه ببيني چه برسر خانه گذشت
شمعكي بودم و خاموش شدم بهر فراق
اين همه روزم و با آه شب با ناله گذشت
*************************
در درون آينه چهره خود ديدم و لبخند زدم
يك دلي با دل افسرده خود پيوند زدم
دل اگر ساده نبودي حال پژمرده نبود
من به فال بد آن كه در آينه بود نيش خند زدم
*************************
در كمين عشق بودم طعمه از قلبم رميد
سجده كردم بر خدا شكرانه اش بر لب دميد
آتش عشق دلم گشته به دردت مبتلا
اي كه مجنون مي كني ديوانه اي ديگر رسيد
بلبل عشق دلم بي تو به پرواز آمد
در كمين گل و پروانه چه با ناز آمد
زخمي آتش شمع بود و آزرده دلم
سوختم تا كه بديدم رقيب با ساز آمد
*************************
بي پناه در نيمه ي ره مانده ام
من ندارم هم نفس از ديگران جامانده ام
خو گرفتم من به تنهايي گذر شبهاي عمر
نيست به بالينم سري تاوان سختي داده ام
*************************
من گرفتار رخ صفحه شطرنج توام
تو مرا كيش مكن پياده در چنگ توام
بندي قلعه جادوي تو در عشق شدم
رفع كيش بنما كه مات و حيران توام
قايقي ساخته ام تا كه به دريا بزنم
دل بتو باخته ام غير تو حاشا بزنم
كف دريا ببينم گوهر افتاده بعشق
خطر انداخته ام سنگ بدلها بزنم
*************************
در پس ابر سيه پنهان و يابنده نيست مرا
هيچ نمي جويد فراغم را خواهنده نيست مرا
روز و شب مي گذرد در پي ناكامي من
مولود شدم در پس ابهام زاينده نيست مرا
*************************
رفتي ز برم مژده ندادي كه باز آيي
مشتاق چنان بودم رسد آن روز كه با ساز آيي
هرچند كه دلم منتظرت بود افروخت نشد رويت
بي تاب تو منت شده بودم كه با ناز آيي
گلي دارم بدامان طبيعت
نميگويد سخن غير از حقيقت
اگر ياران ازو خرده نگيرند
رود راهي كه آن راه طريقت
*************************
بتو گفتم كه من ديوانه ام باور نكردي
اسير جرعه اي پيمانه ام باور نكردي
چو نامم را درون مكتب رندان بديدي
خيال كردي كه من افسانه ام باور نكردي
*************************
بشنويد از من كه من راوي ز اخبار دلم
آنچه خواهد گفت زبان آنوقت بداني مشكلم
چون اسيرم عاشقم ديوانه ي روي زمينم
اين سه نكته را بخواني خود شوي آگه ز اعماق دلم
رخساره اگر زرد است درمان كجا يابم
پيمانه اگر خالي ميخانه كجا يابم
سرمستي هر عاشق در دامنه ي عشق است
دلداده كجا جويم معشوق كجا يابم
*************************
چرا بلبل درون بوستان آواز نميخواند
مگر از حال اين سوته دلان چيزي نميداند
چرا اين سنبلان اينگونه اشك مي ريزند
كه يك برگي بر روي اين درختان هم نمي ماند
*************************
دلي افسرده دارم همدلي نيست تا شادش كند
بشكند تنهائي اش را از غم آزادش كند
بذري از مهر و محبت بر زمين كارد مثال يك گياه
آنقدر آبش دهد از ديدگان تا كه آبادش كند
الهي دل مگر غير تو چيزي برگزيند
كه گر غيرش شود يك روز خوش را هم نبيند
بكردارت وفا در گلشنت روز قيامت
بجز آن شاخه ي مهرت گلي ديگر نچيند
*************************
براي ديدن رويت دخيل عشق تو بستم
كنار تربت پاكت اسر عشق تو هستم
مرا آزاد بروحم از روان خود بگردانيد
كه تنهايي از اين دنيا بدون عشق تو رفتم
*************************
نفهميدم ترا من بي خداي خود جدا كردم
به تصوير غلط در قاب يكرنگي نگاه كردم
بگيريد از تم يك قامت تلخي بنام عشق
اسير عشق نبودم من بجز عشق خدا كردم
از بس كه در اين شهر دلم تنگ است
هر سازي كه مي بينم بدآهنگ است
از بس كه دلم گمشده در دهليز
هر دلي كه مي بينم دل سنگ است
*************************
به گمونم كه مياي دل منو شاد بكني
ميون اين همه غصه منو آزاد بكني
گل بياري برامون برنگ چهره ي خدا
آب بدي به باغچه مون تا اونو آباد بكني
*************************
راهمو گم كرده ام راهي به جايي ندارم
رو دوشم بار زياد باري به جايي ندارم
بي تفاوت برام كاري اگر تو پيش دارم
كار به حرفي ندارم كاري به كاري ندارم
اگه امشب بتونم تو آسمون خط بكشم ستاره رو
مي كنم خالي از اين شراب كهنه ديگه من پيمانه رو
بوي رنگ خاك غربت اگه تلخه اگه بي رنگ
با همين ساز شكسته ميخونم بهترين ترانه رو
*************************
گاهي وقتها كه دلم هواي غربت ميكنه
بگمونم دلي پيدا شده با من داره صحبت ميكنه
شب مهتابي كه نور ماه همه قلبا رو روشن ميكنه
گم ميشم تو آرزو ستاره اي كه داره حيرت ميكنه
*************************
وقتي تنها مي مونيم تازه ياد خدا ميوفتيم
عمر مونو كه سوزونديم ياد فرداها ميوفتيم
تو جونيمون چرا ياد خدا نكرده بوديم
وقت پيري كه ميشه ياد كبوترا ميوفتيم
مرا چون شمع در آتش عشقت مكن خاموش
شميم بوي تو كرده مرا اينگونه مدهوش
زبانه ميكشد آتش درون ظلمت گلها
مرا در خاطرت بسپار مكن هرگز فراموش
*************************
دشمني با من مكن او خوار مي سازد ترا
خرده از من تو مگير بيمار مي سازد ترا
خود ندانم كه چرا وفق مراد است مرا
گفتمت هوشيار باشي از خواب بيدار مي سازد ترا
*************************
بيا آغوش خود بگشا كه در دامت گرفتارم
عصايي كن دو بازويت ببين اينگونه بيمارم
اگر رويت بگرداني نفس در سينه ميگيرد
كه مي سوزم در اين آتش هميشه گويي تبدارم
قلب من يه حالمه بفكر تنها بودنه
سايه ي تلخ غمت دلو بدريا مي زنه
واسه تنها بودنم پيش تو رويي ندارم
اگه سنگ دلمو جدا كني بياد دنيا مي زنه
*************************
به ظلماني ترين شب بي روح و ادراكم
نيرزم به ديناري چو از خاكم همان خاكم
مقرر بود كه از خاك دميده روح انساني
شود مولود تبه كردم كه من اين تربت پاكم
*************************
هر چه مي گردم بتونم در تو من يك عيبكي پيدا كنم
تا شوم بر آن توسل حال تو رسوا كنم
دست نمي يابم كه چون بي عيب و بي چون و چري
ساده اي خوبي بهي اي كه ز بهتر بهتري
چند بار فريبت داده اند بازم فريبش مي خوري
انگار تو عادت كرده اي چوب رقيبت مي خوري
تو خور عيار گوهران بيهوده بالا مي بري
بگذر كه آخر عاقبت جور حقيقت مي خوري
*************************
بيا اي مرغك پژمرده ام حالي دگر بگشا
در ميخانه گر بستند دري ديگر بر آن بگشا
اگر افسرده اي از تن بدر كن جامعه نخوت
تن آرايي دگر بر تن سرآغاز دگر بگشا
*************************
امشب ز غمت ز دوري چشم ترت زار و پريشان شده ام
امشب ز فراغ چشم مستت همچون مستان شده ام
مستانه شدم اين ره هموار افتان و خيزان مي روم
امشب ز طواف شمع عشقت همچون پروان شده ام
بنام تو آغاز مي كنم اين گفته را
كه فقط تويي درمان دل آشفته را
بنام تو پرواز ميكنم تو اي آرامش جان
كه بيدار نمودي روح و روان خفته را
*************************
آمده ام وفا كنم ه كه بمن وفا كرد
يا كه به آن جفا كنم هر كه به من جفا كرد
زچهره ام دور كنم دولت تزوير را
خونش به شمشير كنم هر كه مرا فدا كرد
*************************
فقط براي يكبار بيا در آغوش من
پياده كن بار كه هست اين همه بر دوش من
گناه را ببخشد كريمه گوي عفاف
نيش مزن بر تنم اي همه ي نوش من
در دلم غم زيادي شده پنهون كه مپرس
رشته ي تمم شعرام شده حيرون كه مپرس
آسمون زخمي يك عشق كبود مثل كبوترا شده
ديگه الهام نميشه به دل داغون كه مپرس
*************************
دلا خورده مگير كه من نور حقيقت را ز دامن طبيعت مي ستانم
اگر اندك تواني مانده بر تن توان ديگري زبنياد شريفت مي ستانم
حقيقت جويي و طالب ز حق بودن درون پايه ي صبر است
بدانم كه طريق عاشقي از ياد مردان كريمت مي ستانم

عشق نهفته
در كهكشان عشق ، ستاره تاريك تو مي مانم
و نظاره مي كنم غروب خود را
در ميان همه افول ميكنم
و پشت حصار ناباوريهايم غوطه ور ميخورم
تو آنقدر هستي كه من ديده نشوم
صداي شكستن دلم تا بي نهايت در تاريخ ثبت است
كه چاله ههاي فضايي مأمن آنهاست
بيا براي آخرين بار دلم را بشكن
كه فردا از راه نمي رسد
من آخرين ستاره شبم
و در انتظار شهابي كه پيكره ام را بپوكاند
دل سوخته
از راه دوري مي آيم
از فرسنگها
كوله بارم اندوهيست بگستره ي حماقتم
همسفرم سايه است و تنهايي
خفته ام بر سنگ فرش جاده ها
نمناكم و غمناك
صداي قهقه هاي شيطاني هم بيدارم نكرد
در امتداد خوش نقوش پروانه ها جاريست
و در قاب چشمان طبيعت نعره مي كشم
بخوانيد از طوفان بي رحمي
بشنويد از نقايص بشريت
تا شامگاه مي مانم
و فردا با تو به پايكوبي اسبان مي روم
شتابم ندهيد خود خواهم آمد .

اميد از دست رفته
از بيكرانه تا به امروز
در خفاي خود زيستم
بلور اشكهايم زير فرش اطاقم مدفون شد
ناله هايم را با نيسم شب هم بستر كردم
به زلالت دلم مي انديشم
خاكسترين آدمها را نمي شناسم
در پشت آيينه چيزي نديدم
چنان در خود غرقم
كه خود را لگد مال كرده ام
من آنم كه خواستم باشم
براي رسيدن به من فلشهاي به رنگ جوهر نگاشتم

ناشناخته
باز شب رسيد و مرا به منتهي اليه غم برد .
به ميهماني برزخ
به جاليزهاي دهشت ناك يأس
كه ستيزه مي كند
دست نوشته هاي سوخته ام را در گنجينه دلم مدفون
درزير خاكستري از جعل گرفتارم
سراغم را از او بستانيد
دفتري بدست دارم
كه خود را در آن نگارش نمودم
زباني براي گفتن نبود
كاش ميافتي او را

احساس سپيد
در اقليم وجودت گرفتارم بيا
دستهاي بوي تنهايي مي دهد
سبزترين كتابها را ورق مي زنم
مگر تنها انتظارت احساس نبود
آتشي از حس درونم زبانه مي كشد بيا
چهره ام بنگر سوخته در آفتاب كم محبتي است
به فراغ گل از آب بيانديش
به چشمه هاي قليان شده از اشك
به تصوير تخيلات عاقلانه ات رجوع كن و بيا
مگذار خاك نمناك دلم خشكيده شود
به غنچه هاي تشنه لب كالبد اندامم نظر كن
خود به مسير خط قشنگ خواستن قرار بده و بيا
حقارت آفرينش
زمين باران زده ات مرا به روياهايت تجلي داد
به يخ ترين بلورهاي زرينت
اگرچه بزرگترين نقاش بي نظر طبيعتي
ولي افسوس كه در تصورات ناقص انديشه ام نميگنجد
شايد اگر بيش از اين توان دانستن بمن مي دادي
به ذره اي ابهت نگاهت را مي يافتم
دانه هاي تلالو انگيز شبنمت بر روي گل
چنان از خود گريزانم نمود
كه تازه حقارت هستي خود را دانستم
قسم به مهتابي ترين شب ظلمانيت
مرا به آغوش حقيقت باز آر

صفت شوم
بيائيد بجاي انسان نام ديگري براي خود اختيار كنيم
بيائيد طلوع خورشيد را از كرانه هاي بي كسي ببينيم
از سپيدهاي تاريك شبح انگيزترين فسيلهاي مينياتور
بيائيد به سرمستي عشاق حسد ورزيم
خود را به قنديلهاي كودكانه بياويزيم
براي اثبات حقانيت خود دروغ را قرباني كنيم
بيائيد اشكهاي به حق را نبينيم
ديده ي تمسخر آميز خود را به روي آنها كوك كنيم
به ستمكاران بباليم و بهترين تبسم را نصيبشان كنيم
بيائيد براي نگارش بجاي جوهر از خون تغذيه كنيم
زالو صفتان را نوازش گر شويم
نقابي بر چهره كنيم و در گوش جغدان زمزمه محبت سر دهيم
ابرغمگين
در امتداد شب كبوتر سوخته بالي به چراگاه دلي پيوست
و دل انگيزترين ناله هاي مستانه سر داد
بوي نم باران لطافت شگرفي بر زمين بخشيده بود
و روزنه هاي باريك سبز برگان نوازش گر درخت تنومندي بود
گمراهي سرفصل نوميدي
و تازيانه جباران صلح طلب كفاره ي گناهان را مي شست
صادقانه تر بگويم تشعشع نور چراغي باران را نشانم مي داد
و بوسه اش برزمين تداعي برخورد تب دار عشاق بود
تو كيستي كه آنقدر مي گريي
مگر ابري بيشتري
بجرم سوداي ناله هاي زارعين مي باري
گر اين است ببار و مستانه ببار كه غرور از آن توست
بيابان مومنان با ايمان
در خلوت مناجات شبي دلم مي گرييد
و بغض گلويم در مجراي تنفس حقيقي مي سوزيد
هرچند واعظ را نمي ديدم
و تنها صدايش مرا به سرزمين عشاق مي برد
از فرط ناله لبهايم به هم مي لغزيد
در ظلمات موجود گندمك حباب چشمانم تار بودند
دستهاي خود بمانند ستوني در پيشاني نهاده بودم
نشسته بر زمين خميده قامتي بودم
صداي شيون ياران هم قطارم حقيرم مي ساخت
هرگاه سر به بالا مي بردم قامت انبوهي خميده مي ديدم
و خود درميان آنان غريبه اي مي يافتم
سكوت در يك صدا و هياهو با آن صدا
از خماري به مستي رفتيم
با اسباني همچون زخم خورده در بياباني اسيرمان كردند
گاه در ميدان جنگ بوديم
گاه در محراب خون
و گاهي كودكي به دنبال قطره اي
از همانجا به همه جا رفتيم
و آنقدر رفتيم كه ديگر نايي نماند اشكي نماند
كاش مي شد جامي از قطره هاي جاري پر كنيم
كاش مي شد دل را به دولت عشق پيوند زد
كاش مي شد در تاريكي آن شب فقط نگريم
كاش مي شد از شراب عشق آنشب هميشه مست بودم
و هيچگاه هوشيار نمي شدم
و اي كاش و اي كاش اي كاش
خالق زيبايي
دميده صبح زيبايي بود .
طراوت باران ديشب هنوز تركه هاي سبز را صيقل مي داد
نسيم مرطوبي وزيدن داشت
و گلان سرمست را ببازي واميداشت
زمين سيراب شده با تلاقي براي موران بود
دامنه شكوه اين طراوت در دامنه ي چمنزار كوهي بيشتر نمايان بود
و جلوه ي لكه هاي باقيمانده ي ابرهاي سپيد وداع خستگي
ديشب را پديدار مي ساخت
خنك بادي كه وزيدن داشت گونه را نوازش ميداد
با طلوع خورشيد شروع نغمه هاي بلبلان بود
و احساس كم ادراك ترين انسانها را به تحسين وا مي داشت
عجبا از خلق اين شاهكار عجبا
حيرت طبيعت
سپيده دم بهاري مرا به مهماني تو آورد
به غروب قشنگي كه پايان سپيده دمت بود
تو چگونه مي تواني ارغواني كوهي را بيارنگي
كه غروبش نكوهش گر تمام رنگ دانه هاست
تو نقاش كدام سبكي
نم نم بارانت در مه آلوده ترين دشتها را ديدم
در شگفت بودم كه آن را چگونه به تصوير كشيده اي
رگه هاي منقوش در قلب برگي
و تخم دانه هاي هزار رنگ در ثمراتش
واي كه زيبايي كمترين واژه ايست كه مي توان برآن نهاد
ارزش كارت در مخايره ام نمي گنجد
بيا به انديشه ام گذري كن
بيا تواني بده گوشه اي از ترا بيابم
حقيقت را مي جويم
مي خواهم دروگر واقعي زمين بهت زده ات باشم
بيا قدرت تفكرم افزون ساز
كه بيابم تو را
هنرت را در پرده اي از ديدگانم چكانم
تا با حقير چشمانم عظيم حقيقتي را بگسترانم

گلزار شهيد
لاله هاي برآمده از خاك بوي نگاهي دارد
بوي رطوبت خاك حال و هوايي دارد
دشتي از لاله سوغاتي راهت نمودم
بشتاب گرمي خواهي كه من فروشنده ي دوره گردم
كم ترين بهاء بر آن نهاده ام
ساكن دشت لاله هايم
فروغ از آن جلوه گر است
آبياريشان با غير آب است
كوير حاصل خيزي دارم
به بهاء كم مي فروشم
تو هنوز منتظر وداع مني
من سالهاست كه رفته ام
آنها را با غيرتتان معاوضه ميكنم
اگر تاوان بي مهري نباشد مفت مي فروشم
بشتابيد براي خريدن هميشه وقت نيست
بهاء آن را كم ميدهم
به مشامتان سازگار خواهد بود
رايحه آن را ببوئيد آنگاه بخريد
بهترين خريدتان همين خواهد بود
بهاء آن را كم ميدهم
بهاء آن را كم مي دهم .

عاشق ناكام
غم انگيزترين راه براي رسيدن بتو كدام است
سزاي يافتن تو چيست
همانند مايع اي فرار تبخير شوم كافيست
خود را به سم اسبي بياويزم تا باعث تبسمي در چهره ات شوم بس است
يا اگر قلاده اي در گردن نهم و شهر به شهر كوي به كوي ملحبه خنده كودكان شوم سزاوار است
جنو مگر چيست ديوانگي به چه بهانه است
بيا يكبار از دريچه افق تابناك خورشيد به پنجره نگاه كن
بيا مرغان قفس ديده را برهان
بيا چين هاي پيشاني را بشكن
و بگذار گل هاي باطراوت لبانت از هم گشوده شوند
چنين كن تا قرباني ديگري براي ذبح نخواهي

امام خميني
تو سكوت اون روزا يك صدا بود كه رفت
واسه ديدار خدا يك نگاه بود كه رفت
مثل يك خواب قشنگ
پيش ما بود كه رفت ن
مثل اين آئينه ها صاف و روشن مثل آب
گلاي مردابي رو تا مي كردم توي خواب
داغ غربت كشيده
روح الله بود كه مي رفت
مثل خورشيد مي مونست ناجي ستاره ها
توي اين دلواپي سايه بود رو سرما
يه پدر بود واسه ما
پيش ما بود كه رفت
حرفاي خوبي مي زد دلا آروم مي كرد
زير هر مصيبتي غصه رو تموم مي كرد
مثل اين آئينه ها
صاف و رشن مثل ما
وقتي قدرتها همه صف كشيدند
روي اسم اون بزرگ خط كشيدند
هر كي بود صحنه روز زود خالي مي كرد
واسه بودن خودش با اونا همكاري مي كرد
ولي اون كوه بزرگ فقط خدا رو مي شنيد
بجايي رسيده بود غير خدا هيچي نديد
اشكهاي مهربوني فقط بخاطر تو بود
دلاي همزبوني فقط به خاطر تو بود
مثل شمشير خدا تو چشم هر چي دشمنه
شرق و غرب براي تو با اون خدات خيلي كمه
سايه بود روح خدا بود كه رفت
مثل يك خواب قشنگ پيش ما بود كه رفت
خدايا با اينكه در حسي و در قالبي نمي گنجي
در كنج دلم غوغاست خود طالب يك كنجي
شور و شعفي زيبا ديدار تو مي جويد
افسوس بدل عارف خلوتكده دنجي
رفتم بسوي عشق كه با تو بخوانم ترانه اي
سرمست شوم بباده مستي ز پيمانه اي
چون شور درونم مرا به كنج ميخانه كشاند
بنما دگر رويت كه نگويند بمن ديوانه اي
شايد كه دلم عصا كش تن رنجورم شود
اگر درونش بگشايي مسيحا دم جانانه اي
حالم مگر نخواهي كه بخود واگذارش كني
گر اين كني گزينم براي خود گوشه ي ويرانه اي

عشق
و اين است عشق
به پهناي يك حقيقت
راز و رمزي تلخ
تلختر از واژه احساس
شاخه ي گلي مي چينم
كه در باغ آرزو بدستش دهم
گل سرخ نشان از چيست
جشن اقاقيا ديد نيست
شبنم گلها را به لبانش بكش
تا مرطوب شود از پياله مستي
مستي در باده نيست مستي در اينجاست
عشق را مثلث ماندگارش كنيد
خط پايان
اسب رميده ام ايستاده
در مقابل آرزوهاي وهم انگيز
خط پايان را نمي بينم
شروع از نو
با فكري نو
شورش قلبهاي بي رمق
رجوع به مكتب كلمات متقاطع
معني واژه هاي گمشده
خرده فروشي از نوع جاهليت
فهم كلمات خيلي ساده
آشنايي با الفباي زندگي
اكابر محبت
انتظار بهترين جايزه
خط پايان را بنگر

آرزوهاي دور
سرزمين آرزوهايم
شكوفه اي اسير خاري
يخ زده ام در انجماد صفر
آب نمي شود اين بلور يخين
ايستاده ام در مقابل توده ي هواي گرم
كوره راهي باريك در اوج ظلمت
صداي تكثير حوايج دل
خنجري در پشت گلي در دست
كج سليقگي يا ادراك تصورات شوم
دوعل بدون اسلحه
شليك صاعقه بي پايه
و تنديس وداع
زندگي بدون حيات و بدون بودن
بنگر به چشمه هاي آرزوهايم بنگر
اگه بارون بباره رو پشت بوم خونه ها
ميارم تا گل بچيني تو سبد كه پر بشه از پونه ها
يا كه جاري بشه از دامن سبز صخره ها
راهشو باز ميكنم تا برسه دل به دل رودخونه ها
واسه بودن تو بركه مرغابي نفس مي زد
نمياد بيرون ديگه پرنده اي از لونه ها
اون غروب آشنايي هيچ وقتي يادم نميره
بي ياد تو توي بستر ديگه من خوابم نميره
بيا پيدات بكنم دوباره برگردي كنارم
واسه ي گل رو موهات يه گل قشنگ ميارم
تو روياي اميدم پري قصه ي تنهايي تو بودي
با نگاه مهربونت دل من رو تو ربودي
دل نازك منو با سنگ چشمات نكني خرد
بند اول قلعه دلهايي كه ديدي همگي مرد
اگه روشن بمونه شمع تن تو بيارم پروانه عشقي واسه خنديدن تو
يه غزل برات مي خونم يه كمي جون بگيري
يه فالم برات ميگيرم كه ديگه آروم بگيري
تلخي كام تو رو با شهد گل درهم مي پييچم
يه سبد گل اقاقي از تو باغ آرزو برات مي چينم

ايزد يكتا
به چه نامت كنم
به چه ماني كه قابت كنم
به چه گنجي كه جايت كنم
به دل انگيزمت
به چند نيستي برگيرمت
به دريا نماني كه دريا تو هيچ
به كوهت شمارم كه تو صافي و خم به پيچ
مگر انديشه ام مقدار نيست
نه گنجي درش گر كه هوشيار نيست

جبران شكست
كبودم كبودتر نيم
سرودم بهر خواندن نيم
كسي گفت كه من ابله ام
چو هوشيار نيافتم بگفتم كه ابله نيم
سرآغاز هر فصل كه نوميد شدم
به جدم چنان شد كه نوميد نيم
اگر روزگار با من همپا نبود
به روز دگر همچو ديروز نيم
خدا را من آنقدر شاكرم
در اين ورطه افتادم و به روز ممات بدانم كه جاهل نيم

رسيدن به معبود
از كودكي در جستجوي تو ام
از زماني كه خود نمي شناختم
و حال كه خود نمي يابم
هراز گاهي در حلقه قرارت مي دهم
دريغا كه ميگريزي
براي پي بردنت به همه سو رفته ام
گاهي بلمي شدم بدريا رفتم
و زماني در دامنه ي كوه جستجويت بودم
و اكنون در ماوراي خود در انديشه ام
تلاطم افكارم مجادله اي نابرابر دارند
قلم فرسايي را بجاي صلاحم برگزيدم
و سپرم را خود باوريهايم ساختم
پيروزي در چنگال خود اسير كنم
رها خواهم شد
وگرنه همچنان اسيرم

تقدير
شروع دوباره در تنگناي بي كسي
با اميدي تازه شايد براي روز ديگر
و شكسته دلي با تاوان بي مهري
بگذاريد در انديشه هاي خود غوطه ور باشم
مي دانم بهترين نقطه ايستادگي ام همان است
كودكانه تصور كردن
بهتر از احمقانه تفكر كردن است
براي خود دريچه اي گشوده ام
و از درون آن
به ماوراي آني ديگر مي انديشم
در خواب جز صورهاي فلكي چيزي نمي بينم
مي خواهم دلم را با كمترين بهانه اي بفروشم
و ناله هايم را با اندك احساسي معاوضه كنم
خورشيد را از پس ابرهاي سياه برهانم
تا طلوع آن را با چشمان سبزشان ببينم
شايد انتظاراتم بيش از تصوراتم باشد
چون نافذترين كلمات بر من اثر نكرد
خود را به دست تقدير سپرده ام
و با رنگ آب ستاره ها را آبياري ميكنم
بتو گفتند كه بي احساسي اي دل
همو كه گفته بود بشناسي اي دل
نمي دانم چرا رازت نهان كردي نگفتي
گمان كردم كه بي حواسي اي دل
اگر بار دگر تهمت زدند حتماً بگويي
كه سر تا پا وجود احساسي اي دل
هر آنكس را دل باشد بداند
مگو رازت گرش نشناسي اي دل
عاشقان حرم عشق به وطن خوش آمديد
متبرك شدگان از عطر آن گونه سرشت خوش آمديد
سيراب شدگان از مي ميخانه بهشت خوش آمديد
شاهدان سيل آن آيه و آن سوره نوشت خوش آمديد
گرچه ديدار وطن به نبود از ترك كعبه
طلب عشق همچنان باقيست اكنون خوش آمديد
از لبانت گل مهتابي برون آمد و گفتم سلام
وز چشانت برق شب تابي نگون آمد و گفتم سلام
از خم ابروي كمندت گره كور گشود و گفتم سلام
وز فر گيسوي بلندت دل عشاق ربود و گفتم سلام
از كلام تو شميم گل ياس آمد و گفتم سلام
چون خنده زدي آينه قلب فرو ريخت و گفتم سلام
سياهي چشمانت مثل تاريكي شب روز خجل
مژگان كه بر روي هم برفت در خواب هم گفتم سلام
من كه دل سوخته ام آتش دل را چه كنم
چشم بدر دوخته ام سوزش دل را چه كنم
من كهدر پهنه ي ايام خوشي را نديدم چه كنم
من كه در گستره ي عمر نگاري نديدم چه كنم
من كه در آينه هم رنگ برخسار نديدم چه كنم
من كه بيمار شدم از پس درمان چه كنم
من كه در كودكي هم رنگ تعلق نديدم چه كنم
من كه در روي زمين سر و سامان نديدم چه كنم
من كه با موي سپيد رنگ جواني نديدم چه كنم
من كه با روي حميد روضه رضوان نشنيدم چه كنم
من كه در بيشه عمر برگ درختان نديدم چه كنم
من كه در ريشه ي گل شميم ليلا نديدم چه كنم
من كه در دايره هم قطر و شعاع را نديدم چه كنم
من كه در مكيده ي هم طعم دعا را نچشيدم چه كنم
من كه در حالت مستي صفا را نديدم چه كنم
من كه در توبه پرستي خدا را نديدم چه كنم
من كه در ديده ي يوسف زليخا نديدم چه كنم
من كه در سيره ي اسرار آيه دلخواه نشنيدم چه كنم
اي شفا بخش وجودم اي صنم
تو همان دردي و درمان تنم
اي كه من مجذوب افكار تو ام
با تمام تار و پودم گرفتار تو ام
اي كه تو شمعي و من پروانه ات
بدتر از مجنون به ليلي شدم ديوانه ات
بهر من پيمانه اي از چام مي يشتر بريز
خمره اي ديگر گشا پيمانه اي ديگر بريز
تا كه مست مست شوم از اين مي پرمايه ات
اي كه عشوه مي كني بر جان ما بيشتر بريز
ناز خود را كن عيان بر چشم ما نيشتر ميزن
من كه مستم مست تو مستانه اي ديگر بريز
دوست دارم بيش بينم ترا چونكه تو محرم اسرار مني
دوست دارم بيش بگويم با تو سخن چون كه تو مرهم زخماي مني
سخن بگو با من اي شيرين گفتار چونكه تو آرام جان مني
نگاهت مرا چون شمع ذوب ميكن چونكه تو پروان شمعدان مني
خنده ات آتش بجان مي افكند چونكه تو گل خندان مني
چهره ات بنما كه من بي تاب تو ام چونكه تو مه تابان مني
آمدنت موجي بپا ميكند چونكه تو امواج خروشان مني
حركاتت سكناتت هما زيباست چونكه تو تسكين نالان مني
عذر ما بپذير از بي هنري چونكه تو نكته هنردان مني
با خود و خدايم عهد كردم كه دگر ياري نگيرم
وقتي كه ترا ديدم ماندم عهدم شكنم يا كه بميرم
آنگه بدو گفتم كه من عاشقت هستم
يا رب چكنم توبه خود را بشكستم

پايان هجران
غروب آمده .
چه سرد و نا اميد .
غروب دلتنگي باز آمده.
در غروبي سرد و بي رمق مي روم
تا در دل تنگي شب گرمي باز آيم
تنها و نا اميد
منتظر دستي نوازش گر
سايه تلخ غم چتري بر سرم گسترد
كه در جاليز اين اندوه بشكفتم
و من اين غروب را مي شناسم .
همانيست كه گله اش را به شب مي گفتم
صداي جغد شومي خانه ام را ويران كرده
كه در زير آوار خشتهاي نااميدي پنهانم
صدايم را از ته گودال نمي شنود كسي
با كه بگويم آواز غم تنهايي را
پاهايم از خود نيست كه بروم
چون گوشه اي از جگرم را بريده اند
و در كنج هجراني چشمهاي نمناكي منتظرم مانده
صدايم ميكند
رمقي نيست بروم
با چشمانش مرا مي خواند
از زير آوار چگونه بروم
بمان تنها
بمان تنها كه مي آيم روزي
هجران سر خواهد آمد
مرا گردمي فرصتي دهيد
و بگذاري خود را از ميان توده هاي اندوه جان كاه بدر آورم
خواهم آمد .
پگاه گلهاي شقايق كي ميآيند
كه مرا سوار گلبرگ خيس خود سواري دهند
چرا مرا در خرابه ي تنهايي رهايم ميكنيد
مرا به بوستان عشق ببريد
تا كتاب عشق بنويسم
نگذاريد مرا تنها
دستم را بگيريد كه سوار شوم بر مركب سفيد زندگي
بر زميني مانند گياهي بكاريد تا جوانه دهم
و در ريشه ي رودخانه زلال زندگي زندگي بدوم
تا سحر راهي نيست
از غروب تا صبح راهي نمانده
نگذاريد غروب دلتنگي مرا با خود ببرد
گريه ي تلخ مرا بين و مرا نوازشم كن
سرم بردامنت گير و نگاه به خواهشم كن
چو رخسارم گرفتار غم و رنج است و محنت
نويس نامم به روي سينه ات نگارشم كن
عبادتگاه من بعد خدا وادي عشق است
بيا بميكده سجاده ام بين مرا ستايشم كن
در مثل آورده اند هر تخته را بر در نشانند
در شگفتم بخت ما از چه چه سبب در گل نشانند
چون كه آتش مي زند بر پيكرم اين بي وفا
اين چه رسم عاشقيست از من همي جانم ستانند
طبع ما طبع بلنديست عاشقان بيش مي خوانند مرا
ترسم از آنست كام شيرين نگشته در گورم نشانند
چهره اي از غم كشيدم شكوه ها آغاز شد
قطره اي از اشك ريختم غنچه گل باز شد
در شب سرد زمستان سنبلي از درد مي لرزيد
قرعه ي بي سرو ساماني نصيب گل ناز شد
در گلستاني كه بلبلان آواز سر مي دادند
ماتمي از نفس دل در هواي اياز شد
چون سيه پوشيده بود آن گل رعنايمان
با دل شوريده ي من آميخت و غمساز شد

تولدي دوباره
صبح زندگي دميد.
با شروعي شاد و فرح انگيز
و در بوستاني غنچه اي شكفت
و با يك تبسم دلي را دزديد
بلبلان جملگي سرود مي خوانند
سرودي پر زشادي و اميد
در رنگ آفتاب سرخي جلا مي دهد
و ستاره ي سهيل هميشه نمايان
ابري نيست كه ماهي به پشت آن پنهان شود
آسمان آبيست و لطافت موج مي زند
دامنه ي كوه گلزار است
و چمن در خشكي فراوان
سواران مي تازند
دريا آرام و كبوتران سپيد بال
مرغان طعمه را رها كرده و روزه دارند
ماهيان به هوا مي پرند و قلابي نيست
همه آرامند و امنيت افزون
سايه ها گسترده اند
خانه ها مملو از قشنگي
سحر با صبح دوست و از شب به نيكي ياد ميكند
رودخانه زندگي زيباست
و مي درخشد كف رودخانه از تميزي
غباري نيست
درد و غم فراموش شده
و خانه ي دل پاك و مطهر از همه چيز
وضو وضو عشق ا ست
و نمازم به وقت در محراب نگار
سجاده ام رنگين تر از هميشه
سرود عاشقي مي آموزم
و در كنار تربتي از انسانيت آرميده ام
شكوفه گلها طراوت دارند و حيا
و گلهاي باغ زندگي روشن
روزنه ها ناپيدا
و شرارت
اتش پنهان به زير خاكستر
و زندگي شروعي دوباره
و من مي مانم در انتظار شبهاي قشنگ فردا ها
و به اميد تولدي دوباره
و نامم را به اختري پيوند مي زنم
تا دگر باره طوفان بي رحمي نتواند او را خاموش گرداند
صدايم جز علي نيست
مرا شمع حقيقت جز علي نيست
به گردابي كه افتم كلامم جز علي نيست
تمام آيه ي پروردگار در سينه ي اوست
كه شرح سينه ي من جز علي نيست
همان فاتح همان غالب به خيبر
كه نيرو و توان قدرتش جز علي نيست
شهيد غرقه خون مانده به محراب
كه اول كشته محراب جز علي نيست
نگارم صدايم هر دو را به هم بپيچد
هم نگارم هم صدايم جز علي نيست

فقدان مادري
اينجا يك مادري بس مهربان خوابيده است
مادري با بوي عطر ارغوان خوابيده است
چون مزار مادران پيش خدا قربت الي الله مي شود
نوري از نور خدا بر اين مزار تابيده است
در سلوك كبريا نامي بر اين بنده نهاد
آتشي از عشق اين حب خدا ناميده است
كاش كه هيچ وقت تو رو من نديده بودم
كاش كه آشنا نميشد با دل تو غريبه بود
كاش كه درگير نمي شد چشماي تو با چشماي پر اميدم
كاش كه حرفهاي قشنگ از لب تو نشنيده بودم
كاش كه اون ناز و ادات برام فقط يه خواب خوش بود
وقتي بيدار مي شدم به آرزوم رسيده بودم
بدادم برس اي شفا جوي هر نادمي
نگيرم بدستم نه جامي نه پيمانه اي
بدادم برس بي تو بشكسته ام
نه شوقي به پرواز و پر بسته ا م

زندگي با عشق
زندگي قشنگترين نعمت كه خدا داده
آبا رو گل نكنيد آب زلال به ما داده
اگه آدمي بخوا تو زندگيش وفا كنه
همسر خوبي مي خواد كه اسمشو صدا كنه
آدماي خوش خيال فكر هاي بي خود ندارند
نمي خوان بذر بدي درون اذهان بكارند
يه فال بد كه مياد بي چشم رو گذر ميكنه
نه كه فرياد بزنه اين و اونو خبر كنه
دوست دارم خونه رو من رنگ قشنگي بزنم
ياد بگيرم از شما كبوترا سنگ نزنم
آدما مثل همند غرورشون فرق ميكنه
روحشون مثل همه هميشه برق برق ميكنه
اهل دل كم ميشه پيدا دنبالش نگرد كه نيست
اگه پيداش بكني بمن بگو اون يكي كيست
دل من قشنگترين خونه ي احساس خداست
اگرم عابد نبود فقط ميگم مال شماست
كي ميتونه خنجر و از پشت من دربياره
توي آسمون صاف بارون رحمت بباره
اگه من يه شعر ميگم بار دلم يه كم ميشه
نمي خوام كه قامتم جلوي دشمن خم بشه
از خودم تعريف نشه يكي داره يادم ميده
اين همه خط و نگاره اونه كه هي بهم ميگه

دل و آيينه
گفتم از مرگ مي ترسي
گفت نه آنقدر كه از ماوراييش مي ترسم
گفتم از جنگ چطور مي ترسي
گفت از جنگ با نفس خود مي ترسم
گفتم از كجا مي آيي
گفت از درون شكاف ذره اي
گفتم پس به كجا خواهي رفت
گفت به رون ذره اي كه از آن آمده ام
گفتم چه چيزي ترا آزرده مي كند
گفت همه چيز
گفتم اگر همه چيز پس مايه خرسنديت چيست
گفت آنقدر اندك است كه در همه گم ميشود
گفتم زيبايي را در چه مي بيني
گفت در آن چيزي كه به چشم ديگران زيبا نيست
گفتم قدرت مطلق را چه مي داني
گفت قادري كه از قدرتش بهره نميكند
گفتم به چه مي انديشي
گفت به چيزي كه انديشه را تسخير ميكند
گفتم نظرت راجب طبيعت چيست
گفت طبيعت طابع طبع ماست
گفتم بزرگترين آرزويت چيست
گفت دست نيافتني است
گفتم اگر دست نمي يابي چرا تصورش ميكني
گفت چون آرزويش مي كنم
گفتم چه گلي را دوست داري
گفت گل داوري را
گفتم چنين گلي نيست
گفت ولي من دوستش دارم
گفتم كي مي روي
گفت در سكوت يك هياهو
گفتم كي مي آيي
گفت در شروع يك طوفان
گفتم خانه ات كجاست
گفت زير سايه درختي
گفتم تأمل كن تا تو را برسانم
گفت تأمل جايز نيست كه وقت تنگ است
گفتم مگر چقدر وقت داري
گفت كمتر از يك قرن
گفتم قرن زياد است وقت كافيست
گفت شايد آني قرن را بشكند
گفتم دوباره كي ديدارت كنم
گفت خود طالب ديدارم
گفتم پس چگونه وداعت كنم
گفت چشم از آينه بردار خواهم رفت
چشم ظاهر بين اگر آلود گردد بر گناه
شوق شيطان را تجلي ميكند شرمنده ميگردد خدا
گر نيت داري كه از دام گناهان بگذري
خود تامل كن كه جايز نيست باشد هر نگاه
چون كه شيطان هر لباسي را مي خواهد بر تن كند
در كلام ديگران بنما تفكر پيش نايد اشتباه
خيلي وقته كه دلم هواي موندن نداره
زير آسمون آبي دل خوندن نداره
شب چراغ تو ميشم به هر كجا سر مي زنم
شمع سوزنده پر مو داره پرپر مي زنم
اگه باور نداري پشت دلم يه پنجره وا مي كنم
برگ سبز گلاي باغچه مونو يكي يكي تا ميكنم
سر به شونت مي زارم غصه رو با خودت ميگم
اگه باورم كني بازم ميگم دوست دارم
تو تموم شعرام فقط تو رو مي بينم
توي خواب يا بيدار دارم گلي مي چينم
توي خواب مي بينم دارم دورت ميگردم
توي بيداريها دارم برات مي ميرم
باورم نميشه تو يار من بموني
كه يه روزي بياد لبات بوسه بگيرم
نكنه باز بگي بمن كه بي حيايي
تو شايد ندوني به چشم تو اسيرم

توفيق
خوشا دلم كه در رهن چشم مست تو بود
مديون عشوه و كرشمه و ناز شصت تو بود
آن دل كه بي اميد به نفسهاي خسته ماند
روشن شد كه ازجمال دلرباي تو بود
اسير يك نگاه تو شد زنجير يأس خويش بدريد
آرام به خيال تو بدرياي روياي تو بود
نامه ي هجران خود كه از غصه سرمشق مي گرفت
ترانه مي سرايد كه گويم از اشتياق تو بود
ياقوت گل كه درسينه گلبرگ خشكيده مي نمود
بازوي طراوت گونه ام كار ساحرانه تو بود
شب هنگام كه اوج ظلمات به تصوير غم نوشت
به تشبيه شب از زلف تو خيال خوش از تشبيه تو بود
ساز شكسته ام كه نواي عاشقي نداشت
مي نوازد به كرانه عشق سرمست بنواي تو بود
خورشيد غم دل اسير به مژگان تير مستي كه شد
صاعقه زد بر دل ديوانه تير مژگان تو بود
تقدير زمانه ز دست كج مداري مي لغزيد
آهنگ موزون زمانه كه شد به دست تقدير تو بود
بنگر به نيابت از از دشت خزان سوغاتي شب پره هاست
آواز خوش بلبل از نغمه دلنواز تو بود
شايد به فردا نرسد اكسير زنده گردان تو
مسرور بباده از دم به دم امروز تو بود
ملك زمين من نمناك از قطره هاي اشك غربت دل را مي ستود
سبزينه شد به سراي دل كه مهر لطف تو بود
شاهين بدخيالي سينه دل را دريده داشت
مرهم نهاد بر دل افسرده ام شاه پر عشق تو بود
سوداي ناله هاي را نسيم باد در گوش خود مي سرود
جلا گرفت سينه ام كه از شفاي شراب تو بود
چنگال دژخيم يأس مرا به قربانگاه مي كشيد
تسخير يأس به اميدم حلقه ريسمان تو بود
زنگار به چهره ام فال بد روزگار را مي كشيد
ناقوس تو كه صدا كرد شب خيز به محراب تو
جاليز دلم چتر دلهره هاي شوم را مي شكفت
پروانه به باغ دل كه نشست تسبيح ذكر تو بود
قفلهاي پنجره را به روي شيطان بسته ام
روبيدن غبار با نام عطر آگين تو بود
ظلمت به سرايم نخواهد كه به خود بگيرد جسارتي
چون آئين شفاعت در پياله ي مستي تو بود

فرزند شهيد
توي فكرم تو خيالم تو اتاق تنها نشستم
قاب خالي تو عكست اسم بابا رو نوشتم
بس كه چشمام روي نقش در و ديوارو مي خونه
رنگ بودن تو احساس رنگ ديوارو گرفتم
چقدر زوده كه من تنها و پژمرده باشم
آخه دستاي بابا رو توي دستام نگرفتم
اون بابا بود هديه اي پيش شما بود
اون منو تنها گذاشتش قسمتم آخه جدا بود
بچه هاي تو خيابون دستي تو دست باباشه
حس آرامش بچه تو درون اون نگاشه
من نديدم لحظه اي امنيت از خود
بين من با باباي من يكيمون بايد فداشه
مادرم قصه برام گفت از روزاي همنشيني
آلبوم عكسو نشون داد اون باباست اونو مي بيني
اشكامو حلقه مي كردم مثل گل تو گردون او
جاي بالش تو خوابم آلبومو بغل ميگيري
دستهاي گرمي نديدم آغوشي برام باز كنه
بابا رو هيچ وقت نديدم بچه پيش اون ناز كنه
فصل بودن تو برزخ كه برام تموم نميشه
فكر بابا رو نديدن توي ذهنمه هميشه
جاي خالي تو خونه مثل سايه ها مي مونه
با يه قاب خالي از عكس جاي بابا پر نميشه
قدر بابا رو بدونيد اگه قدرو مي شناسيد
وقتي كه اونو نديديد عشقو احساسو مي بازيد
هيچ كسي پيدا نميشه كه منو دستم بگيره
مثل بچه هاي ديگه فدام شه برام بميره
زانوي مهر بابا رو گرمي دست رو موهام
بخدا بابا نكرده زمزمه درون گوشام
يه عالم حرف نكنه تو دلم جوونه داره
غم و تنهائي و حسرت پشت چشمام خونه داره
سنگ قبر رو مزارت پاك شده از اشك چشمام
جز وجود بابا جونم از خدا چيزي نمي خوام
قدر رعناي تو بابا شده خوابم يه رويا
لالائي برام نگفتي بخوام آروم تو شبها
قدر بابا رو بدونيد اگه قدرو مي شناسيد
وقتي كه اونو نديديد عشقو احساسو مي بازيد

شعر بنام خدا
خواب قشنگ از تو ديدم حرف قشنگ هم شنيدم
منو ببر به روياهات خاك شدم خاك پاهات
شروع و آغاز توييي بهترين آواز تويي
سرآمد بهار تويي تيررس شكار تويي
چهره برخ نمي كشم چين به جبين نميكشم
ناز مي كشم ناز تو رو جاده ميشم بيا برو
صورت و فلك من تويي بود و نبود من تويي
موج به امواج تويي آدم و حواج تويي
غنچه كه باز شد تو شد گلي كه ناز شد تو شد
نسخه بيمار تويي شفاي هوشيار تويي
باب تو مطلب دل است شروع شدن بجز تو هست ؟
كريم كاروان تويي بر لب ساروان تويي
ببار به نم نم بهار كيست ندارد به تو كار
شروع گفتار تويي حاصل كردار تويي
شبي شدي به شب تاب مهي شدي به مهتاب
زمين آباد تويي هر دم و هر يا د تويي
شكوه و شوكت تويي هر سفره بركت تويي
طرفت العين بي كسان چاره كن بيچارگان
شهره شاه كرمي نقطه اوج حرمي
حاصل حسنم تويي هرچه كه جستم تويي
لايق افكار تويي نقش به اشجار تويي
توشه راهم تويي هر چه كه خواهم تويي
سكوت پر از صداست دلبر تو همه دلاست
راز دل گمشدگان دل به دل دلشدگان
سر و اسرار تويي رونق هر كار تويي
حركت جنبنده تويي لطف به هر بنده تويي
حافظ جانمان تويي بگير دادمان تويي
صدايت آشناي ماست كلامت بهترين دواست
عشق و محبتم تويي هر باب صحبتم تويي
صورت تو ماه چه بود بيراه تو راه چه بود
لبت پر از ترانه هاست بودن تو بهانه هاست
قدرت آسمان تويي كوكب كوكبان تويي
دوا و درمان تويي وفا به به پيمان تويي
شب تويي روز تويي بر همه پروز تويي
شادي و آن خنده تويي گشايش بنده تويي
ياد تو آرام كند سركش را رام كند
شعله آتش شدي ساده به از نقش شدي
اي همه انديشه تويي دربن در ريشه تويي
عقل به مجنون تويي ماه گريزون تويي
بارش برف و باد من كوير آباد من
طلوع فجر صبحدمي مونس و يار همدمي
عزيز و دردانه تويي رويش يك دانه تويي
گذر به زشتم تويي هرچه كه كشتم تويي
خواندمت اي فصل به فصل خوانده شدي نسل به نسل
شهر تو پر ز لاله هاست اسم تو يمن خانه هاست
ربي و مشرقين تويي نور به دلم به عين تويي
جلاي هر سينه تويي صبور و بي كينه تويي
سر به سرسر شدگان قبول كن در شدگان
مونس غمخوارگان چاره بيچارگان
رحيم و رحمان تويي لايق سبحان تويي
پاك و منزه تويي هور كه سرزه تويي
آه و دم از تو شد به شد نيست شود كه خود به خود
شكوفه بار تو نشست بار وداع برگ كه بست
چشمه ايثار تويي شفاي بيمار تويي
يكه اميدم تويي گلي كه چيدم تويي
صداي شيرخوارگيم اميد بيچارگيم
در گذر از گناه تويي ارزش و پربهاء تويي
مرحم دل دادگيم بپرس دگر كه من كي ام
گفتن ازت پشت به پشت عشقت مرا كشت كه كشت
آيه تويي سوره تويي سبز به هر شوره تويي
شمع تو چلچراغ من بيا دگر سراغ من
رويت اگر باز كني پوشش از اين راز كني
راز تو را چو پي زدم سجده به جز تو كي زدم
شاه چه كند گدا كند غير تو يا خدا كند
بشكنم اين غرور و فخر برد و شكيبايي و صبر
دردم ياهو كنان عارف هو هو كنان
علوم عالم به تو شد خشم به ظالم به تو شد
سرور يك كبوتري اي كه بهي ز بهتري
دلم مگر رها شود اگر بجز خدا شود
برگ خزون من تويي روح و روون من تويي
فصل شدم فصل بهار نم نم باروني ببار
گرم شده زمين من هم به يسار يمين من
سپيدي و كوه يخي عصاي دست ملخي
مرا ز خود رد مكن من چو بدم حد مكن
ياور خوب و بدان روسيه اي را مران
ملتمس التماس هم بمن و هم بناس
صاحب شيرين سخن راحمي و رحم بمن
شورش احساس پاك كيمياگر انس ز خاك
خالق عصر و زمان نكته گر نكته دان
گسيل ده انبياء روشني و رهنما
احاطه ات بر همه جا هم به زمين هم به هوا
خاك بتو بهاء گرفت طفلي شد و پا گرفت
مالك قدر و قضا صاحب روز جزا
اگر مرا رها كني غير خود آشنا كني
نامه عمل سياه كنم زندگيم تباه كنم
سكوت اگر روا بود به شود گر دعا بود
ايزد يكدانگيم برس به بيچارگيم
اسير و درمانده منم به گل وامانده منم
دواي درد من دعاست حاجت در يك خداست
تو تويي فقط تويي توبه تويي بي كلك تويي
لم تويي يلد تويي حمد تويي احد تويي
سردي اگر مرا گرفت كاغذ من جلا گرفت
هر قلمي بنام تو سياه شد قسم بخور كه عاري از گناه شد
پرده اسرار راز آدمي از نو بساز
دل مبند بر هر دلي پيمانه ات مي شكنند
گر كه تو افسانه اي افسانه ات مي شكنند
جام زرين دلت را خود مكدر ميكني
در ميان چشم خود دلنامه ات مي شكنند


مرا چون شمع در آتش عشقت مكن خاموش
شميم بوي تو كرده مرا اينگونه مدهوش
زبانه مي كشد آتش درون ظلمت گلها
مرا در خاطرات بسپار مكن هرگز فراموش
دوباره حال و هوايي پيدا كردم كه ميخوام شعري بگم
از تو حال قشنگم دوست دارم خيلي بگم
چقدر منتظرم كه اين هواي عاشقي سرم بياد
مي بره غصه ها مو وقتي دورو برم مياد


ابـتـدا                        تمــاس بـا مــا                        بــازگشــت
Logo
    خــانـه مـعــرفـينـامـه دلــنـامـه يـك دلــنـامـه دو تمــاس بـا مـا

استفاده از مطالب اين وب سايت با ذكر منبع مجـاز است.
©
3 3 3
123
شركت شبكه نگاه